<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://tbis.loxblog.com</title>
<link>https://tbis.loxblog.com</link>
<description></description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>از انتقاد خبرنگار BBC به مخالفان «قصاص» تا پاسخ کاربران ایرانی به شایعه‌‌سازان اسیدی</title>
<link>https://tbis.loxblog.com/از-انتقاد-خبرنگار-bbc-به-مخالفان-قصاص-تا-پاسخ-کاربران-ایرانی-به-شایعهسازان-اسیدی</link>
<guid>https://tbis.loxblog.com/از-انتقاد-خبرنگار-bbc-به-مخالفان-قصاص-تا-پاسخ-کاربران-ایرانی-به-شایعهسازان-اسیدی</guid>

<description><![CDATA[
طی چند روز اخیر با شایعه سازی رسانه&zwnj;های بیگانه پیرامون عاملان جنایت اسیدپاشی در اصفهان کاربران ایرانی در شبکه&zwnj;های اجتماعی &rlm;&rlm;با انتشار و پرداختن به ابعاد مختلف این حادثه پروژه موج سواری رسانه&zwnj;های معاند را با شکست مواجه کردند.
&nbsp;
گروه فضای مجازی&nbsp;خبرگزاری فارس: همزمان با وقوع جنایت اسیدپاشی در اصفهان موج شایعات پیرامون علت و هدف ارتکاب عاملان این حادثه نیز به طور &rlm;سازماندهی شده از سوی رسانه&zwnj;های بیگانه در فضای مجازی و شبکه&zwnj;های اجتماعی به راه افتاد&lrm;.&lrm;
&nbsp;
موجی که خیلی زود آرام گرفت و این پروژه جدید معاندان انقلاب اسلامی را با شکست مواجه کرد، شکستی که هر از &rlm;چندگاهی گریبانگیر آن دسته از معاندان اسلام و انقلاب اسلامی می&zwnj;شود که عطش دیده شدن دارند و هر از چند گاهی به &rlm;بهانه&zwnj;های مختلف ابراز وجود می&zwnj;کنند&lrm;.&lrm;
&nbsp;
گروه فضای مجازی&nbsp;خبرگزاری فارس: همزمان با وقوع جنایت اسیدپاشی در اصفهان موج شایعات پیرامون علت و هدف ارتکاب عاملان این حادثه نیز به طور &rlm;سازماندهی شده از سوی رسانه&zwnj;های بیگانه در فضای مجازی و شبکه&zwnj;های اجتماعی به راه افتاد&lrm;.&lrm;
موجی که خیلی زود آرام گرفت و این پروژه جدید معاندان انقلاب اسلامی را با شکست مواجه کرد، شکستی که هر از &rlm;چندگاهی گریبانگیر آن دسته از معاندان اسلام و انقلاب اسلامی می&zwnj;شود که عطش دیده شدن دارند و هر از چند گاهی به &rlm;بهانه&zwnj;های مختلف ابراز وجود می&zwnj;کنند&lrm;.&lrm;
و اما این بار تهمت و گزافه گویی این عده به قشر حزب اللهی کشور و آمران به معروف و ناهیان از منکر مورد انزجار عموم &rlm;مردم قرار گرفت، انزجاری که در فضای مجازی نیز نمود پیدا کرد و هزاران مطالب پیرامون پاسخ به این گزافه گویی از &rlm;سوی کاربر ایرانی در فضای مجازی منتشر شد&lrm;.&lrm;
منبع اصلی ترویج این شایعات،&nbsp;خبرنگاران بی&zwnj;بی&zwnj;سی و اصلاح&zwnj;طلب&nbsp;بودند؛ هرچند آنها هیچ گاه در رسانه&zwnj;های متبوع خود، صراحتا به این مسئله نپرداختند که &laquo;عاملان اسیدپاشی آمر به معروف و منتقد بدحجابی بوده&zwnj;اند&raquo; اما از شبکه&zwnj;های اجتماعی به خوبی برای تکمیل پازل رسانه&zwnj;ای خود استفاده کردند که در ادامه بخشی از این مطالب می&zwnj;آید:




استناد مسیح علی نژاد، خبرنگار بی&zwnj;بی&zwnj;سی به خبر یکی از خبرگزاری&zwnj;های داخلی برای مرتبط ساختن اسیدپاشی با بدحجابی





مسیح علی&zwnj;نژاد پس از ترویج شایعاتی گسترده مبنی بر مرتبط بودن اسید پاشی با بدحجابی؛ مخاطب ساده&zwnj;لوح خود را مجبور به قبول این شایعه می&zwnj;کند!



&nbsp;
استناد مهدی پرپنچی به همان خبر خبرگزاری دولتی که مسیح علی نژاد در تصاویر بالا به آن اشاره کرده بود، برای اثبات ارتباط اسیدپاشی با بدحجابی.
&nbsp;





و در ادامه تنها برخی از مطالب خبرنگاران اصلاح&zwnj;طلب در شبکه&zwnj;های اجتماعی را در این خصوص مشاهده می&zwnj;کنید:







به گزارش فارس، انتشار گسترده تصاویر شهدا و مجروحین ناهی از منکر به منظور یادآوری رسالت و رویکرد آمران به معروف و ناهیان &rlm;از منکر، آن روی دیگر سکه را افشا کرد&lrm;:&lrm;





در یکی از مطالب منتشر شده که مورد استقبال قرار گرفته است یکی از کاربران این طور ماجرا را روایت می&zwnj;کند:&nbsp;&lrm;آی کسی &rlm;که تهمت می&zwnj;زنی به مذهبی&zwnj;ها، کسی که میگی عده&zwnj;ای برای امر به معروف و نهی از منکر به صورت دختران سرزمینمان &rlm;اسید می&zwnj;پاشند؛ خوب گوش کن: اینجا ایران است، همانجا که شهیدانی دارد به نام شهید امر به معروف و نهی از منکر&lrm;...&lrm;



یکی دیگر از کاربران معتقد است:&rlm;&lrm;&nbsp;&lrm;شهید خلیلی وقتی جانش رو فدای ناموس وطن کرد و جلوی ارازل و اوباش ایستاد، هیچ &rlm;وقت هیچ کس از بسیجی بودنش حمایت نکرد، حال که عده&zwnj;ای از خدا بی&zwnj;خبر و بی&zwnj;وجدان دست به جنایت زده&zwnj;اند و ناموس &rlm;سرزمینم رو مصدوم کرده&zwnj;اند، عده&zwnj;ای که بغض&zwnj;های سیاسی قدیمی دارند و سیلی خورده&zwnj;ی تفکر بسیجی هستند، هم صدا شدن &rlm;با رسانه&zwnj;های خارجی و سعی در تخریب سیمای بسیج دارند&lrm;...&lrm;





با گذشت زمان کم کم ماهیت واقعی حادثه بر همگان آشکار شد، وقتی مشخص شد حادثه دیدگان لزوماً بی&zwnj;حجاب نبودند؛ خبر &rlm;فوق نیز برگ رسوایی دیگری شد برای کاسبان اسیدپاشی&lrm;.&lrm;
&nbsp;



از سوی دیگر جمعی از تشکل&zwnj;های حامی زنان پیش از ظهر روز چهارشنبه مقابل مجلس شورای اسلامی تجمع کردند؛ تجمع&zwnj;کنندگان اسید&zwnj;پاشی به بانوان در اصفهان را علت تجمع خود عنوان کردند و خواستار تأمین امنیت برای زنان اصفهانی شدند؛ در بین تجمع کنندگان محمد&zwnj; نوری&zwnj;زاد، نرگس محمدی و نسرین ستوده نیز حضور داشتند؛ شعارها و دست نوشته ها نیز حکایتی فراتر از موضوع اصلی تجمع در برداشت. تصویری که در چند روز اخیر به صورت گسترده منتشر شده است را مشاهده می کنید:



به عقیده یکی از کاربران&lrm;: &lrm;حزب الله به تکلیف عمل می&zwnj;کند نه اینکه خود حکم صادر کند و اجرا نماید هر انسان عاقلی می&zwnj;داند &rlm;که این موضوع جهت دار است&lrm;...&lrm;





&nbsp;
و در پایان مطلب انتقادی خبرنگار بی&zwnj;بی&zwnj;سی فارسی در رابطه با عدم اجرای حکم قصاص را مشاهده می&zwnj;کنید.
&nbsp;



&nbsp;
- See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13930803001640#sthash.XATGsggO.dpuf]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 19:39:57 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>برگزاری شوی نامتعارف لباس از سوی عوامل بهائیت</title>
<link>https://tbis.loxblog.com/برگزاری-شوی-نامتعارف-لباس-از-سوی-عوامل-بهائیت</link>
<guid>https://tbis.loxblog.com/برگزاری-شوی-نامتعارف-لباس-از-سوی-عوامل-بهائیت</guid>

<description><![CDATA[
به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری فارس، پس از برگزاری یک شوی لباس نامتعارف و دور از فرهنگ و ارزش&zwnj;های ایرانی اسلامی در مکانی واقع در کرج، یک تیم بازرسی به محل اعزام شده و پس از بررسی مشخص شد که این مکان در راستای فروش لباس&zwnj;های زنانه فعالیت بوده و در این جهت از روش&zwnj;های غیرمتعارف بهره برده است.&nbsp;
&nbsp;
به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه&nbsp;خبرگزاری فارس، پس از برگزاری یک شوی لباس نامتعارف و دور از فرهنگ و ارزش&zwnj;های ایرانی اسلامی در مکانی واقع در کرج، یک تیم بازرسی به محل اعزام شده و پس از بررسی مشخص شد که این مکان در راستای فروش لباس&zwnj;های زنانه فعالیت بوده و در این جهت از روش&zwnj;های غیرمتعارف بهره برده است.
لباس&zwnj;های عرضه&zwnj;شده در این شو طرح&zwnj;ها و تصاویری نامناسب و خلاف ارزش&zwnj;های اسلامی داشته، نوع چیدمان وسایل این مکان و مجهز بودن آن به امکاناتی برای عکاسی از بازدیدکنندگان نیز بسیار غیرمتعارف بوده&zwnj; است.
در جریان این بازرسی مشخص شد که مجریان این طرح و سرمایه&zwnj;گذار اصلی آن، عضو فرقه ضاله بهائیت هستند.
این مکان پس از احراز هویت مجریان و افشای اهداف آن&zwnj;ها در راستای اشاعه پوشش نامناسب و تضعیف اعتقادات اسلامی، به سبب فعالیت غیرقانونی پلمب شد.
اخبار تکمیلی متعاقباً&zwnj; منتشر خواهد شد.
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 19:39:57 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>هاشمی، بازداشتی فتنه ۸۸ را به عنوان مشاور خود منصوب کرد</title>
<link>https://tbis.loxblog.com/هاشمی-بازداشتی-فتنه--را-به-عنوان-مشاور-خود-منصوب-کرد</link>
<guid>https://tbis.loxblog.com/هاشمی-بازداشتی-فتنه--را-به-عنوان-مشاور-خود-منصوب-کرد</guid>

<description><![CDATA[

بازداشتی فتنه ۸۸ و مدیر سایت های تندرو و فتنه گر آینده نیوز، بازتاب و بازتاب امروز با حکم هاشمی رفسنجانی، مشاور وی شد.

&nbsp;


به گزارش فرهنگ نیوز ،&nbsp;دفتر هاشمی رفسنجانی گزارش داد که رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام طی حکمی فواد صادقی را به سمت مشاور فرهنگی و رسانه ای خود منصوب کرد. در متن این حکم آمده است:


&nbsp;
جناب آقای فواد صادقی
نظر به تعهد ، تجربه وتخصص جنابعالی و آشنایی با فرایندها وفعالیت های اجتماعی، فرهنگی وعلی الخصوص رسانه ای ، بدینوسیله به عنوان مشاور اینجانب در امور فرهنگی ورسانه ای منصوب می گردید.امید است با توکل به خداوند متعال وبا صداقت کاری، امانتداری وقانون مندی در انجام امور محوله موفق باشید.گفتنی است، صادقی از عناصر فعال فتنه ۸۸ و از اعضای تیم رسانه ای آقازاده متهم است.&nbsp;این عنصر افراطی به واسطه اقدامات و تندروی هایش در ایام فتنه ۸۸ حتی بازداشت هم شد و سایت&zwnj;های در اختیارش نیز بارها از سوی قوه قضائیه فیلتر شده است.



&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 19:39:57 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>کاریکاتور / شکار جاسوس صهیونیستی</title>
<link>https://tbis.loxblog.com/کاریکاتور--شکار-جاسوس-صهیونیستی</link>
<guid>https://tbis.loxblog.com/کاریکاتور--شکار-جاسوس-صهیونیستی</guid>

<description><![CDATA[
روابط عمومی کل سپاه در اطلاعیه&zwnj;ای اعلام کرد: یک فروند هواپیمای جاسوسی بدون سرنشین رژیم صهیونیستی پس از رهگیری توسط پدافند نیروی هوافضای سپاه مورد اصابت موشک قرار گرفت و سرنگون شد.براساس این اطلاعیه هواپیمای منهدم شده از نوع پنهانکار و رادار گریز بوده و قصد نفوذ به حریم منطقه&zwnj; هسته&zwnj;ای نطنز را داشت که با هوشیاری و اقدام به موقع شبکه پدافندی، قبل از ورود به منطقه مورد اصابت موشک زمین به هوا قرار گرفت.]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 19:39:57 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>کاریکاتور/فتوای جدید داعش علیه پوشک بچه</title>
<link>https://tbis.loxblog.com/کاریکاتورفتوای-جدید-داعش-علیه-پوشک-بچه</link>
<guid>https://tbis.loxblog.com/کاریکاتورفتوای-جدید-داعش-علیه-پوشک-بچه</guid>

<description><![CDATA[
در ادامه افراطی گری های گروهک داعش بعد از حرام اعلام کردن لوازم آرایشی و تجهیزات بهداشتی برای زنان، پوشک بچه نیز به دلیل این که در صدر اسلام نبوده است، توسط این گروه حرام اعلام شد!]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 19:39:57 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>سگ های عزیزتر از فرزند +تصاویر</title>
<link>https://tbis.loxblog.com/سگ-های-عزیزتر-از-فرزند-تصاویر</link>
<guid>https://tbis.loxblog.com/سگ-های-عزیزتر-از-فرزند-تصاویر</guid>

<description><![CDATA[
در گوشه ای از شهر در یک دامپزشکی خانواده ای را می بینی که با اضطراب و ناراحتی منتظر هستند تا سگی را که (به گقته خودشان ) آن را بر فرزند ترجیح داده اند درمان کنند
در ایران اسلامی درکنار باورها و اعتقادات دینی مردمش که باعث نجات می شود، فرهنگ هایی دیده می شود که با این باورها فاصله عمیقی دارد. در این بین شبکه های ماهواره ای بیگانه تأثیر بسزایی دارند.
&nbsp;
&nbsp;
ادامه رو برو ............
در ایران اسلامی درکنار باورها و اعتقادات دینی مردمش که باعث نجات می شود، فرهنگ هایی دیده می شود که با این باورها فاصله عمیقی دارد. در این بین شبکه های ماهواره ای بیگانه تأثیر بسزایی دارند.
نگهداری سگ یکی از موضوعاتی است که به راحتی درون کوچه پس کوچه های شهر و حتی خانه های عده ای رخنه پیدا کرده است و کار را به جایی رسانده که به تازگی نشریاتی با چاپ رنگی و با کیفیت روی کیوسک های شهر اطلاعاتی را به مردم شهر درباره نحوه نگهداری، چگونگی نظافت و ... آنها به چشم می خورد. این مجلات حتی در این شب عید فکر لباس &nbsp;سگ ها را هم نموده اند و می توان با دقت نظر حتی مدل مارک دار آن را از انبوه لباسها انتخاب کرد.
&nbsp;

&nbsp;
مجله ای درباره سگ! از سیر تا پیاز. آنقدر جزئی که دیگر هیچ نگرانی برای هیچ لحظه از زندگیش نداشته باشی. مجله ها هم به فکر غذایش بوده اند و هم جای استراحتش، هم تشویقی و هم مکمل غذایی. هم پارک محدود کننده و هم لوازم جانبی.&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;
در گوشه ای از شهر در یک دامپزشکی خانواده ای را می بینی که با اضطراب و ناراحتی منتظر هستند تا سگی را که (به گقته خودشان ) آن را بر فرزند ترجیح داده اند درمان کنند. این زوج حتی به راحتی اذعان می کنند که با وجود این سگ دیگر نیازی به فرزند ندارند. چرا که همدم و مونس خوبی برای آنهاست.
&nbsp;
در کنار بزرگراهی معروف در تهران، عده ای همه روزه گرد هم می آیند تا سگ مورد نظر خود را با دقت انتخاب کنند. حتی در این بین دلالان نقش پررنگ تری ایفا می کنند. کودکانی &nbsp;که به جای بازی با همسالان خود با در آغوش گرفتن انواع و اقسام سگ ها قصد خرید سگ مناسب تر و جوانتری را دارند تا تنهائیشان را با وی سر کنند.
مرد جوانی که با سختی و کار دو شیفته دو میلیون تومان درآمد ماهیانه دارد و حاضر است نیمی از آن را خرج سگش کند. چرا که معتقد است در این دوران رفیق بی کلک سگ اوست و بهتر از انسان ها او را درک می کند.
&nbsp;

&nbsp;
این آفت آنچنان گریبانگیر شده است که حتی هنرمندان و بازیگران نیز از این امر مثتثنی نیستند. اتفاقاً در مجلاتی که گفته شد تصاویری از این هنرمندان و بازیگران!! به همراه سگ هایشان دیده می شود تا شاید تبلیغی برای فروش بهتر این مدل از سگ باشد.
&nbsp;

فضای مجازی نیز وضع بر همین منوال است. در فیس بوک و اینستاگرام و شبکه های اجتماعی دیگر، پر است از صفحاتی که به معرفی سگ ها می پردازند و در بین آنها همان هنرمند نماها را مجدداً می بینی که هم از وضعیت اخلاقی در سینما شکایت می کنند و هم تصاویر سگشان با توضیحاتی ناگفتنی مشاهده می شود.
&nbsp;
&nbsp;
نظر کارشناسان درباره نگهداری سگ:
&nbsp;
حمید عمادی، متخصص عفونی و عضو هیئت علمی علوم پزشکی تهران در مورد بیماری&zwnj;های منتقله از سگ و گربه می&zwnj;گوید: عفونت&zwnj;های پوستی زیادی از طریق نگهداری این حیوانات در منزل به انسان منتقل می&zwnj;شود که انواع ژیاردیا و عفونت&zwnj;های انگلی که بین سگ و گربه و انسان قابل انتقال است از جمله آنها است.
&nbsp;
وی تأکید می&zwnj;کند: بارها شاهدیم که این حیوانات دست صاحب خود را گاز می&zwnj;گیرند یا به روی صاحب خود ناخن می&zwnj;کشند که ممکن است به راحتی از این طریق بیماری را منتقل کنند.
&nbsp;
توکسوپلاسموز بیماری دیگری است که معمولاً از گربه به انسان انتقال می&zwnj;یابد عمادی تاکید می&zwnj;کند: الزاما با زددن واکسن یا دارو تمام بیماری&zwnj;های این حیوانات قابل پیشگیری نیست. حتی در کشورهای اروپایی که نگهداری حیوانات خانگی مثل سگ و گربه مرسوم است بر این نکته اذعان دارند که نگهداری این حیوانات مشکل&zwnj;ساز و عامل انتقال بیماری است.
&nbsp;
حمید یعقوبی، رئیس انجمن روانشناسی بالینی ایران معتقد است: کاهش تعاملات اجتماعی، افزایش زندگی در فضای مجازی و استفاده زیاد از اینترنت، تهاجم فرهنگی و تمایل به انزوا از دلایلی است که افراد به ویژه نسل جوان، سگ یا گربه را به عنوان همدم خود انتخاب می کنند.
&nbsp;

وی نگهداری از سگ و گربه را یک نوع تب می&zwnj;داند و می&zwnj;افزاید: معمولاً تمایل به نگهداری از این حیوانات به ویژه به عنوان همدم ناشی از اختلالات شخصیتی، خلاء عاطفی و نداشتن هم&zwnj;صحبت است.
&nbsp;
محمدرضا شیرزادی، رئیس اداره مبارزه با بیماری&zwnj;های مشترک انسان و حیوان وزارت بهداشت نیز هشدار &zwnj;می&zwnj;دهد: نگهداری هر نوع حیوان از جمله سگ و گربه عامل انتقال عفونت&zwnj;های انگلی، سالمونلا،&zwnj;لیپتوسیروز، بیماریهای قارچی، انواع حیوان گزیدگی، مانند کک و کنه و لارو مهاجر است.
&nbsp;
او می&zwnj;گوید: افرادی که به علل مختلف دچار ضعف ایمنی بدن هستند، بیماران سرطانی و افرادی که شیمی درمانی می&zwnj;شوند به هیچ عنوان نباید در مجاورت این حیوانات قرار گیرند.
&nbsp;
همچنین باید بدانیم طبق موازین اسلامی نگهداری سگ و سگ بازی حرام است. سگ حیوانی است که عین نجاست بوده و دست زدن به آن وجوب تطهیر را به همراه دارد. عین نجاست بودن یعنی آن&zwnj;که شست&zwnj;وشو، خاک&zwnj;مال کردن و غیره موجب پاک شدن نمی&zwnj;شود مانند خون یا مدفوع.
&nbsp;
آنچه مسلم است این است که ریشه این اتفاق را می توان در دور شدن از معنویات و فاصله گرفتن از ارزشها دانست. وقتی انیس و مونس انسان، حیوانی باشد که حتی نگهداری آن نیز (جز برای نگهبانی و حراست) محل اشکال است، &nbsp;بدست آمدن جوانانی با نشاط و با روحیه و اعتماد به نفس برای جامعه دور از ذهن خواهد بود.
&nbsp;
بی توجهی به مقوله فرهنگ کشور، آنقدر تهدید آمیز است که اگر برای آن برنامه ریزی فردا را بر امروز ترجیح دهیم اشتباهی نابخشودنی مرتکب شده ایم.&nbsp;&nbsp;نهادهای مرتبط با فرهنگ جامعه (وزارت ارشاد و رسانه ملی و دیگر رسانه های شنیداری و ...) باید ضمن&nbsp;&nbsp;روشنگری و فعالیت های فرهنگی از رخنه کردن چنین اتفاقاتی در بافت فرهنگی و اصیل جامعه ایرانی جلوگیری کنند.]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 19:39:57 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>ازدواج یک روحانی با نام جعلی</title>
<link>https://tbis.loxblog.com/ازدواج-یک-روحانی-با-نام-جعلی-1</link>
<guid>https://tbis.loxblog.com/ازدواج-یک-روحانی-با-نام-جعلی-1</guid>

<description><![CDATA[
سال 51 یعنی حدود سه سال پس از ازدواج مان، در سفری که برای افغانستان&rlm; رفتیم، در آن&zwnj;جا وقتی جمع بودیم، خطاب به&zwnj;دوستانش گفت: "همسر من اسم اصلی و کار مرا نمی&rlm;داند." رو کرد به من و گفت: "اسم اصلی من سیدعلی اندرزگوست..."
&nbsp;
بدو ادامه مطلب بدو ....
هجدهم رمضان بود. سید در تهران با یکی از دوستانش تلفنی تماس گرفت و به او اطلاع داد که فردا افطار به منزلش خواهد رفت. ساواک از این مکالمه با خبر شد. ماموران غروب روز نوزدهم رمضان 1357 ، نزدیک افطار در محل قرار حاضر شدند و او را محاصره کردند. سید علی اندرزگو که نمی خواست زنده به دست ساواک بیافتد به گونه ای حرکت کرد که ماموران فکر کنند مسلح است و قصد تیراندازی دارد. پس رگبار گلوله را به سویش گشودند و او بر اثر اصابت ده&zwnj;ها گلوله&rlm; در زیر آخرین اشعه های خورشید نوزدهم رمضان در خون خود غلتید و به&zwnj;دیدار اجداد طاهرین خویش شتافت.
خانم " کبری سیل سه پور" همسر شهید سید علی اندرزگو درباره زندگی کوتاه اما پر فراز و نشیبش میگوید:
ازدواج با یک طلبه ساده
حدود سال 1349 بود که با آقای اندرزگو آشنا شدم، آن&zwnj;زمان من&rlm; 16 ساله بود و ایشان حدودا 29 ساله بودند. خانواده ما مذهبی و اهل مسجد بودیم. حاج آقا موسوی، پیش&zwnj;نماز مسجد محل&zwnj;مان در چیذر ایشان را به ما معرفی کرد. حاج آقا می&rlm;گفت: "این جوان که طلبه&zwnj;ی حوزه&zwnj;ی چیذر است، جلوی مرا گرفته و گفته است که می&rlm;خواهد ازدواج کند و دختر موردنظر باید این&rlm; شرایط را داشته باشد: اول این&zwnj;که برادر نداشته باشد، دوم پدرش آدم ساده &rlm;ای باشد، سوم این&zwnj;که خانواده&rlm;شان شلوغ نباشد."قرارشد برای دیدن هم&zwnj;دیگر، به اتفاق خانواده به منزل آقای موسوی در منطقه&zwnj;ی اختیاریه در شمال تهران برویم. آن ایام من دختر پرتحرک و شلوغی بودم. دفعه&zwnj;ی اول آن&zwnj;جا بود که ایشان را دیدم. قبل از آن خواستگارهای زیادی برایم آمده بود ولی به علل مختلف نپذیرفته بودم.یکی از علل مهم این بود که آنها کارمند بودند و به&zwnj;خصوص کارمند صنایع دفاع، اعتقاد من این بود که پول اینها حلال نیست.&nbsp; البته بعدها فهمیدم که یکی از آن خواستگارها، ساواکی بوده است.موقعی که به منزل آقای موسوی رفتیم،&nbsp;ایشان که آن&zwnj;زمان برای ما به&zwnj;نام "شیخ&rlm; عباس تهرانی" معرفی شده بود - جالب این&zwnj;که حتی طلبه&rlm; های حوزه&rlm; ای که او در آن&zwnj;جا درس&rlm; می&rlm;خواند و حتی حاج آقا موسوی، او را به همین نام می&rlm;شناختند -گوشه &rlm;ای نشست. طبق رسم ورسوم، چایی که بردم، به&zwnj;خاطر خجالت و حجب&zwnj; و حیا، نه من می&rlm;توانستم&rlm; ایشان را ببینم و نه ایشان مرا. رویم نشد نگاهش کنم. موقعی که خواست از خانه خارج&rlm; شود، از پنجره نگاهش کردم- البته طوری که متوجه نشود - لباس قبای نیمچه &rlm;ای تنش&rlm; بود و کلاه عرق&zwnj;چین مشکی بر سر گذاشته بود. آن&rlm;طور که می&rlm;گفتند، تازه طلبه&zwnj;ی مدرسه&zwnj;ی چیذر شده بود.هنگامی که در خانه&zwnj;ی حاج آقا موسوی نشستیم صحبت کنیم، او بدون پدر و مادرش&rlm; آمده بود؛ وقتی سوال می&rlm;کردیم آنها کجا هستند، بنای شوخی می&rlm;گذاشت و در نهایت&rlm; گفت: "من زیر بوته&rlm; ای هستم و کسی را ندارم." به مادرم گفت: " شما باید برای من مادری کنید. شما که دخترتان را به من می دهید همکاری و همیاری کنید." برای بار دوم که آمد صحبت کند به من گفت: "من کسی را ندارم و یک طلبه هستم که چیزی از مال دنیا ندارد. اگر می&rlm;توانی نان طلبگی بخوری، بسم&zwnj;الله." من&zwnj;هم در جواب گفتم: "من می&rlm;خواهم با کسی ازدواج کنم اگر مسئله &rlm;ای&rlm; پیش آمد، لازم نباشد از دیگران بپرسم، آن مسئله را از شوهر خودم بپرسم."در میان صحبت&zwnj;هایش به هیچ &rlm;وجه درباره&zwnj;ی سابقه&zwnj;ی مبارزاتی&rlm; اش و این&zwnj;که دنبالش هستند، صحبت نکرد و ما همه فکر می&rlm;کردیم او یک طلبه&zwnj;ی ساده و معمولی است.
مهریه ام 500 تومان کمتر از هزینه یک سفر حج بود
از زمان&rlm; خواستگاری تا ازدواج مان سه ماه طول کشید. مهریه 6500 تومان بود که وقتی&rlm; می&rlm;خواست برود مکه برای سفر حج، مهریه را بخشیدم. پس از ازدواج، یک&zwnj;سال و خورده &rlm;ای در محله&zwnj;ی چیذر تهران ساکن بودیم. ایشان در کنار درسش، منبر هم می&rlm;رفت و در مسجد رستم &rlm;آباد نماز می&rlm;خواند.
وقتی شوهرم را یک مبارز انقلابی دیدم
در خانه&rlm; مان یک کمد داشتیم که ایشان مدام در آن&zwnj;را قفل می&rlm;کرد. گاهی خیلی تند می&rlm; آمد و به&zwnj;طوری که من متوجه نشوم، چیزهایی داخل آن می&rlm;گذاشت یا برمی&rlm;داشت و درش را قفل می&rlm;کرد. وقتی می&rlm;پرسیدم داخل این کمد چیست؟ می&rlm;گفت: "امانات و وسایل مردم است که نمی&rlm;خواهم کسی به آنها دست بزند."یکی از روزها جوانی به&rlm; خانه&rlm; مان آمد. چیز غیرعادی&zwnj;ای نبود. می&rlm;آمدند و می&rlm;رفتند. او و آقاسید باهم در اتاقی&rlm; بودند و من در اتاق دیگر. مهدی پسرمان را - که آن&zwnj;زمان دوماهه بود &ndash; نگه&zwnj;داری می&rlm;کردم. ناگهان صدای شلیک گلوله&rlm; ای از اتاق آنها به&zwnj;گوش رسید. آقا سراسیمه پرید بیرون اتاق&rlm; و آمد طرف من و مهدی. دست&zwnj;پاچه گفت: "شما و مهدی که نترسیدید؟" گفتم: "نه؛ مگر چی شده؟" گفت: "چیزی نبود، این دستگاه ضبط&zwnj;صوت خراب شده، یک&zwnj;دفعه&rlm; صدا داد." بعدها فهمیدم که آن جوان - که نشناختمش - برای دیدن آموزش کار با سلاح&rlm; آن&zwnj;جا بوده که درحین تمرین، گلوله&rlm;ای از اسلحه&zwnj;ی کلت درمی&rlm;رود و به ضبط&zwnj;صوت&rlm; می&rlm;خورد. در چنین&nbsp;مواقعی که دوستانش را به خانه می&rlm; آورد، برای این&zwnj;که سر مرا گرم&rlm; کند، سبزی می&rlm;خرید و با خود به خانه می&rlm;آورد تا من پاک کنم، ولی در اصل برای سرگرم&rlm; کردنم بود.
بعدها کم&rlm; کم چیزهایی فهمیدم. یک&zwnj;روز به او گفتم: "آقا، این کارهایی که در خانه&rlm; انجام می&rlm;دهید خطر دارد. یک&zwnj;موقع چیزی منفجر می&rlm;شود و کار دست&zwnj;مان می&rlm;دهد." او چشم&rlm; غرّه&zwnj;ی تندی رفت و گفت: "چیزی نیست، شما به این کارها کار نداشته باش."&nbsp;هیچ&zwnj;گاه احتیاط را از دست نمی&rlm; داد. حتی زمانی که می&rlm;خواست به من توصیه کند که&rlm; مراقب اوضاع باشم، می&rlm;گفت: "اگر احیانا دیدی مأمورین دولت آمدند دم خانه و سراغ مرا می&rlm;گیرند، بدان که منبر داغ و تندی رفته &rlm;ام و آنها دنبالم می &rlm;باشند، برای همین حول&rlm; نکن و فقط بگو به خانه نیامده&rlm; ام و نمی&rlm;دانی کجا هستم."
اولین مهاجرت از تهران
سال 51 هنگامی که در خانه&zwnj;ی آقای حیدری می&rlm; نشستیم، سریع آمد خانه و گفت: "وسایل را جمع کن که باید برویم تبریز. هرکس هم پرسید بگو برادر شوهرت&rlm; تصادف کرده، می&rlm;رویم تبریز دیدنش."
یک&zwnj;راست رفتیم قم و چهار ماه آن&zwnj;جا ساکن بودیم. ماه محرم بود که برای تبلیغ&rlm; رفت به آبادان و جاهای دیگر. هم می&rlm;رفت تبلیغ و هم اسلحه می&rlm; آورد. جالب این بود، هرجا که برای تبلیغ می&rlm;رفت، به او مرغ و خروس زنده می&rlm;دادند؛ وقتی برمی&rlm;گشت، کلی مرغ و خروس با خود می&rlm;آورد. پدر و مادرم را هم یک&zwnj;بار آورده بود قم و خانه&zwnj;ی ما را بلد بودند. بعد از عاشورا، از تبریز که آمد، دلش خیلی درد می&rlm;کرد؛ گفت بروم&rlm; درمانگاه و رفت. او که رفت ساعت 12 شب بود. یک&zwnj;دفعه زنگ خانه به&zwnj;صدا درآمد. بیرون که رفتم دیدم خانه تحت&rlm; نظر است. پدر و مادرم را گرفته بودند و آنها هم بالاجبار خانه&zwnj;ی ما را نشان داده بودند.
با این&zwnj;که خانه تحت&rlm; نظر بود و مأمورین همه مسلح بودند، ولی خیلی از او می&rlm;ترسیدند. او غالبا همراه خود نارنجک و اسلحه داشت. ساعتی بعد آقا به خانه آمد. از آمدن او به&zwnj;داخل خانه تعجب کردم. وقتی گفتم که مأمورین در کوچه و جلوی خانه&rlm; هستند، چه&zwnj;طور آمدی داخل، گفت: "آیه&zwnj;ی وجعلنا من بین ایدیهم سدا... را خواندم. من آنها را می&rlm;دیدم، ولی آنها مرا نمی&rlm;دیدند."

بعد از 3 سال تازه نام واقعی همسرم را فهمیدم
سال 51 یعنی حدود سه سال پس از ازدواج مان، در سفری که برای افغانستان&rlm; رفتیم، در آن&zwnj;جا وقتی جمع بودیم، خطاب به&zwnj;دوستانش گفت: "همسر من اسم اصلی و کار مرا نمی&rlm;داند." رو کرد به من و گفت:&nbsp;"اسم اصلی من سیدعلی اندرزگوست، تیرخلاص را به حسن&zwnj;علی منصور، من زده&rlm; ام و از سال 43 تا حالا فراری هستم و مأمورین&rlm; دولت به دنبالم."موقعی که خواستیم برگردیم گفت: "یادت باشد که اسم من حسین&rlm; حسینی است و اسم تو هم معصومه محمدبیگی."
کل زندگی ام دو ساک معمولی بیشتر نبود
در قم که وسایل دم&rlm;دستی را جمع کردیم، شبانه به&zwnj;طرف تهران حرکت کردیم. همه&zwnj;ی وسایل ماند در خانه.&nbsp;حتی جانمازم که نماز مغرب را خوانده بودم، همان&rlm;طور پهن بود و خربزه&rlm; هایی را که او خریده و بریده بودم، در گوشه&zwnj;ی اتاق قرار داشت. گفتم: "چرا این&zwnj;قدر عجله می&rlm;کنید؟" که گفت: "اگر یکی دو ساعت دیگر این&zwnj;جا باشیم، ساواکی&zwnj;ها می&rlm;ریزند این&zwnj;جا." ماشینی گرفت؛ سوار شده و از قم خارج شدیم. بعدها فهمیدم&rlm; درست یک&zwnj;ساعت بعد مأمورین ریخته &rlm;اند توی خانه.
کل وسایلی که همراه داشتیم، دو ساک معمولی و جمع&rlm; وجور بود. به تهران که&rlm; رسیدیم، رفتیم خانه&zwnj;ی آقای "چایچی" یا "چای&zwnj;فروش". دو روزی که&rlm; آن&zwnj;جا بودیم، چندبار قیافه عوض کرد. یک&zwnj;بار عمامه&zwnj;ی سفیدش سرش می&rlm;گذاشت، یک&zwnj;بار عمامه&zwnj;ی سیدی. یک&zwnj;بار هم عمامه&zwnj;ی بزرگ مشکی. یکی دو شب بعد راهی شدیم. پیکان نویی آمد دم خانه که&rlm; راننده&rlm;اش برای من ناشناس بود. نگفت که کجا می&rlm;رویم. در راه بود که فهمیدم می&rlm;رویم&rlm; مشهد.این کار همیشگی &rlm;اش بود، هیچ&rlm;وقت تا بعد از طی مسافتی از راه، نمی&rlm;گفت&rlm; مقصدمان کجاست.
ده روزی در مشهد بودیم که از آن&zwnj;جا به زابل رفتیم. یک هفته &rlm;ای هم آن&zwnj;جا منزل آقای&rlm; "حسینی" بودیم. دلال&zwnj;های افغانی آن&zwnj;زمان حدود سال 51-50 دوازده هزارتومان گرفته&rlm; بودند تا پاسپورت جور کنند و ترتیب ورودمان را به افغانستان بدهند؛ ولی آقا می&rlm;گفت&rlm; این افغانی&rlm; ها پول&zwnj;مان را می&rlm;خورند و کاری انجام نمی&rlm;دهند.به هر صورتی که بود، سوار بر اسب و قاطر، قاچاقی از مرز خارج شدیم و رفتیم به&rlm; افغانستان. از مرز که رد شدیم، آقا نفس&zwnj;راحتی کشید و گفت: "آخیش، راحت&rlm; شدیم." مثل این&zwnj;که تعقیب&zwnj;ها و مراقبت&zwnj;های ساواک خیلی مزاحم کارش بود.یک هفته&rlm;ای در افغانستان ساکن بودیم. امکانات برای ماندن در افغانستان جور نشد که برگشتیم زابل. در راه خیلی سختی و مشقت کشیدیم. تا ابد اگر از من بپرسند: "بدترین ایام را کجا گذراندی؟" می&rlm;گویم: "زابل، زابل، زابل."
آسیه مرا از کشته شدن به دست فرعون نجات داد
در سفر دومی که برای رفتن به افغانستان در زابل ماندیم، خیلی سختی و مصیبت کشیدم. یک&zwnj;ماه تمام آقا رفته بودند افغانستان که کارها را ردیف کنند، و من در خانه&zwnj;ی شخصی در زابل ساکن بودم. مهدی، پسرم آن&zwnj;جا مریض شد و خیلی حالش بد شد. طبق توصیه&zwnj;ی آقا، پایم را از خانه بیرون نمی&rlm;گذاشتم. صاحب&zwnj;خانه هم، گاهی غذا می&rlm;داد و غالبا نمی&rlm;داد. یکی از شب&zwnj;ها که آن&zwnj;جا بودم، متوجه شدم مردی به خانه آمد و به&rlm; اتاق صاحب&zwnj;خانه رفت. شک کردم و از حرف&zwnj;هایش که به&zwnj;خوبی شنیده می&rlm;شد، این&rlm;طور فهمیدم که می&rlm;گوید: "این مرده رفته و معلوم نیست برگرده. زن و بچه &rlm;اش را بکشیم تا یک وقت خودمان گیر نیفتیم." ساعتی نگذشت که مرد صاحب&zwnj;خانه به اتاق ما آمد. درحالی&rlm;که حدود ده قرص در دستش بود، آن&zwnj;را به من داد و گفت: "بگیر این قرص&zwnj;ها را بخور." خودم را زدم به این&zwnj;که متوجه چیزی نشده&rlm; ام. هرچی گفت، قبول نکردم. برگشت به اتاق&zwnj;شان. زنش با او جروبحث می&rlm;کرد و می&rlm;گفت: "آخه مرد، این زن و بچه&rlm; چه گناهی دارند، اینها پناه آورده&rlm;اند به خانه&zwnj;ی ما ..." زن خیلی التماس می&rlm;کرد و سرانجام&rlm; مرد را از مقصودش که کشتن من و بچه&rlm; ام بود، منصرف کرد. این زن مرا به یاد آسیه همسر فرعون می انداخت و خیلی با مهربانی با من تا کرد.
وصال پس از یک ماه دوری
ساعت حدود یک نیمه&zwnj;شب بود که در خانه به&zwnj;صدا درآمد. زن صاحب&zwnj;خانه در را باز کرد. مردی آمد وسط حیاط. دقیقه &rlm;ای بعد زن آمد دم اتاق و گفت که مرد با ما کار دارد. ترسم بیش&zwnj;تر شد. بیرون که رفتم، مرد درحالی که صورتش به سمتی دیگر بود تا من&rlm; نبینم، گفت: "خانم زود وسایل&zwnj;تون رو جمع کنید و همراه من بیایید، آقاتون منتظر هستند." سریع وسایل اولیه را برداشتم، مهدی را به بغل گرفتم و زدم بیرون از خانه. خیلی پیاده رفتیم.کوچه &rlm;ها را در تاریکی، سریع رد می&rlm;کردیم. ساعتی بعد رسیدیم به خانه &rlm;ای داخل کوچه؛ وارد که شدیم، داخل اولین اتاق آقای اندرزگو را دیدم. خیلی&rlm; خوشحال شدم. باورم نمی&rlm;شد دوباره ایشان را ببینم. داشت گریه &rlm;ام می&rlm;گرفت. در این&rlm; یک&zwnj;ماه خیلی سختی کشیده بودم. آقا، مهدی را در بغل گرفت. مهدی هم با دیدن&rlm; پدرش زد زیر گریه و خود را به او چسباند.
وقتی نشستیم به صحبت کردن، سعی کرد مرا دل&zwnj;جویی بدهد و گفت: "زنده ماندن&rlm; تو یک معجزه بود، چون صاحبان آن خانه قصد داشتند که تو و مهدی را بکشند ولی&rlm; لطف خدا شامل حال&zwnj;تان شد؛ من دیشب خیلی با خدا مناجات کردم و گریه کردم که شما را سالم به من برساند."
&nbsp;آقا در مدت زندگی مبارزاتی&zwnj;اش اسامی و چهره&rlm; های گوناگونی داشت از جمله&rlm; اسم&zwnj;هایی که من اطلاع دارم: شیخ عباس تهرانی، سیدعلی اندرزگو، عبدالکریم سپهرنیا، دکتر جوادی، ابوالحسن نحوی، سیدابوالقاسم واسعی، حسینی، اصفهانی و ...

آقا سید علی با خونش پهلوی را از بین برد
آن روزها، ما یک تلویزیون کوچک داشتیم که الان هم داریم منتهی ماموران ساواک آن را شکسته اند. یک روز ایشان اخبار ورود کارتر به ایران را از تلویزیون تماشا میکرد. من هم کنار ایشان نشسته بودم. پرسیدم: " پس چرا این پهلوی را نمی کشی؟" جواب داد: "&nbsp;من شش ماه تمام روی طرحی زحمت کشیدم. ولی حاصل کارم لو رفت. برای همین نتوانستم پهلوی را از بین ببرم. حالا شش ماه دوم را شروع کرده ام. این پهلوی را یا با دست خودم از بین میبرم یا با خون خودم." به من می گفت:" می بینی! یک روزی جمهوری اسلامی می شود. اوایل مردم مورد امتحان قرار می گیرند. و آقای خمینی به ایران تشریف می آورند."
آخرین دیدار
آخرین باری که آقای اندرزگو را دیدم، روز شانزدهم ماه رمضان سال 57 بود. آن&zwnj;روزها حالش فرق داشت و می&rlm;گفت: "احساس می&rlm;کنم ساواک بدجوری دنبالم&rlm; است. اوضاع خیلی دارد سخت می&rlm;شود. می&rlm;خواهم بروم تهران و اعلامیه&rlm; های امام&rlm; خمینی را چاپ کنم. اعلامیه &rlm;ها درباره&zwnj;ی آتش زدن سینما رکس آبادان توسط عوامل شاه&rlm; است."
آن&zwnj;روز آقا یک&zwnj;دست لباس روحانی نویی که داده بود دوخته بودند، پوشید، عمامه&zwnj;ی مشکی سیدی را بر سر گذاشت. خیلی زیبا شده بود. رفت جلوی آینه و نگاهی به سر و وضع خودش انداخت. باورم شد که این یکی دیگر چهره&zwnj;ی اصلی اوست و هیچ تغییر و گریمی در آن نیست. خیلی خوشم آمد.&nbsp;با خنده نگاهی به او انداختم و گفتم: "می&zwnj;گم&rlm; حاج آقا، چه خوبه این لباس رو بپوشید!" برگشت، نگاهی انداخت و لبخندم را با تبسمی&rlm; زیبا پاسخ داد و گفت: "نه خانم! این لباس زیبا و نو، باید بماند برای روزی که حضرت امام خمینی با پیروزی وارد مملکت می&rlm;شوند. آن&zwnj;روز این لباس را خواهم پوشید، عمامه&zwnj;ی سیدی&rlm; ام را بر سر خواهم گذاشت و به استقبال امام خواهیم رفت. آن&zwnj;روز که مردم با خوشحالی به&rlm; استقبال امام و همه&zwnj;ی روحانیون می&rlm; آیند."خنده &rlm;ای زیبا کرد و ادامه داد: "آن&zwnj;روز از شما هم به&zwnj;عنوان این&zwnj;که همسر یک مبارز بودید، استقبال گرمی خواهد شد و گوسفند جلوی پای&zwnj;تان قربانی خواهند کرد."ولی حال و هوایش چیز دیگری می&rlm;گفت. حالش این بود که دارد به شهادت نزدیک می&rlm;شود. اسارت آن&zwnj;هم به&zwnj;دست طاغوت، از او کاملا بعید بود.آن&zwnj;روز خداحافظی کرد و رفت. صبح روز نوزدهم رمضان هم تلفن زد. بعدها فهمیدم که همین تلفن، باعث لو رفتن ایشان بود که به شهادتش منجر شد. چون، آقا کسی&rlm; نبود که به&zwnj;راحتی تسلیم طاغوت شود. او که همواره در مبارزه و خطر بود، شهادت را بالاترین رستگاری و فوز می&rlm;دانست. همان تلفن باعث شد که محل سکونت ما هم در مشهد لو برود.
زندان به جرم ازدواج با شهید اندرزگو
شب بیستم ماه رمضان بود، همسایه&rlm; های&zwnj;مان متوجه می&rlm;شوند چندنفر دارند از دیوار خانه&zwnj;ی ما بالا می&rlm;روند. داد می&rlm;زنند: آی دزد ... دزد ... و مأمورین ساواک&rlm; فرار می&rlm;کنند. فردا صبح زود ریختند در خانه و همه&zwnj;ی وسایل را به هم ریختند و اسلحه &rlm;های&rlm; آقا را پیدا کردند.
به من هم گفتند باید همراه آنان به تهران بروم. یک پیکان آبی&zwnj;رنگ داخل کوچه ایستاد. سه مأمور ساواک جلو نشسته بودند و سه مرد گنده هم عقب. به هر صورت سختی که بود، من در صندلی عقب کنار سه ساواکی نشستم، و این درحالی بود که چهار بچه&rlm; ام در بغلم بودند. در یکی از میادین شهر، ماشین کنار جیپ&rlm; لندروری ایستاد؛ زنی که چادر به&zwnj;سر داشت و رویش را گرفته بود، آمد و به من گفت که به&rlm; عقب لندرور سوار شویم. آن&zwnj;روزها، سیدمهدی 6 سال سن داشت، سیدمحمود 5 سال، سیدمحسن 2 سال و سیدمرتضی 7 ماهه بود و شیرخوار. آن&zwnj;زمان دو بچه&rlm; ی&rlm; کوچک&zwnj;تر را لاستیکی می&rlm;کردم؛ به همین لحاظ در مسیر راه خیلی سختی کشیدم. در مقابل رستورانی ایستادند که غذا بخوریم، آنها دور یک میز نشسته و شروع کردند به&rlm; خوردن و من با چهار بچه. کارم شده بود تروخشک کردن&rlm; بچه &rlm;ها. کهنه&rlm; های آنها را شستم و به لج ساواکی&zwnj;ها بردم انداختم روی ماشین که خشک شود. این&zwnj;کار خیلی&rlm; عصبانی&zwnj;شان کرد. حاجی آقا سفارش کرده بود که موقع دستگیر شدن، خودم را به سادگی و کودنی بزنم تا نتوانند اطلاعاتی کسب کنند. من&zwnj;هم این&zwnj;کار را خوب انجام دادم.
روز بعد صبح به تهران رسیدیم و یک&zwnj;راست به زندان اوین رفتیم. وارد دفتر "ازغندی" شدیم. دور اتاق مبلمان بود. به لج آنها و برای این&zwnj;که خودم را به&zwnj;سادگی بزنم، رفتم وسط اتاق نشستم روی زمین. پشتی یکی از مبل&zwnj;ها را برداشتم و مهدی را روی پایم گذاشتم و خواباندم. گفتند که بنشینم روی مبل، ولی من گفتم: "ما تا حالا توی زندگی مون از این چیزها ندیدیم، همین&zwnj;جا خوبه." یکی از آنها به بقیه گفت: "این زن ساده است و چیزی نمی&rlm;فهمد." ولی یکی دیگر گفت: "نه، این داره زرنگی&rlm; می&rlm;کنه، او با شوهرش هم&zwnj;دست بوده."
شب اول که من و بچه را به سلول بردند، خیلی وحشت&zwnj;ناک بود. در سلول بغلی&rlm; ما، مردی را شکنجه می&rlm;دادند که خیلی فریاد و ضجه می&rlm;زد. یکی دو ماهی آن&zwnj;جا بازجویی می&rlm;شدم. در بازجویی گفتند: "تو چرا با او ازدواج کردی؟ چرا با آن خواستگار که کارمند صنایع دفاع بود ازدواج&rlm; نکردی؟ او خوب بود و ..." که من گفتم: "می&rlm;بخشید، من نمی&rlm;دانستم باید برای ازدواج از شما اجازه بگیرم یا شوهرم را شما انتخاب کنید. من پدر و مادر دارم." چون چیزی دستگیرشان نشد، آزادم کردند.

شنیدن خبر شهادت پس از ماه ها چشم انتظاری
آن&zwnj;روزها کسی به من نگفت که سید شهید شده است. فکر می&rlm;کردم رفته است پهلوی امام.
روزهایی که قرار بود امام بیاید، ما هر لحظه انتظار می&rlm;کشیدیم که ایشان هم بیاید.&nbsp;خیلی&rlm; چشم انتظار بودم که او را پهلوی امام ببینم. امام که آمد، آمدند و ما را بردند نزد&rlm; ایشان. آن&zwnj;جا بود که فهمیدم آقا شهید شده است. وقتی امام خبر شهادت او را به ما داد، باور نمی&rlm;کردم. گفتم نه، ولی امام گفت: "چرا، این&rlm;گونه است و سید بزرگوار شهید شده&rlm; است."&nbsp;بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، "تهرانی" شکنجه&rlm; گر معروف ساواک، در اعترافاتش قضیه&zwnj;ی شهادت سید را تعریف کرد و مزار او را در بهشت&zwnj;زهرا (س) نشان داد. آن&zwnj;روز که ما را بردند سر مزار آقا، خیلی&nbsp; گریه کردم.&nbsp;پنج شش ماه انتظار داشتم تا او را ببینم، ولی حالا سنگ سرد قبری را می&rlm;دیدم که می&rlm;گفتند شوهرم، پدر چهار فرزندم، زیر آن خوابیده&rlm; است. الان هم آقا در قطعه&zwnj;ی 39 در زیر سنگی ساده و غریب خفته است. غریب&zwnj;غریب.
براساس روایتی از کتاب سفر بر مدار مهتاب]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 19:39:57 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>ازدواج یک روحانی با نام جعلی</title>
<link>https://tbis.loxblog.com/ازدواج-یک-روحانی-با-نام-جعلی</link>
<guid>https://tbis.loxblog.com/ازدواج-یک-روحانی-با-نام-جعلی</guid>

<description><![CDATA[
سال 51 یعنی حدود سه سال پس از ازدواج مان، در سفری که برای افغانستان&rlm; رفتیم، در آن&zwnj;جا وقتی جمع بودیم، خطاب به&zwnj;دوستانش گفت: "همسر من اسم اصلی و کار مرا نمی&rlm;داند." رو کرد به من و گفت: "اسم اصلی من سیدعلی اندرزگوست..."
&nbsp;
بدو ادامه مطلب بدو ....
هجدهم رمضان بود. سید در تهران با یکی از دوستانش تلفنی تماس گرفت و به او اطلاع داد که فردا افطار به منزلش خواهد رفت. ساواک از این مکالمه با خبر شد. ماموران غروب روز نوزدهم رمضان 1357 ، نزدیک افطار در محل قرار حاضر شدند و او را محاصره کردند. سید علی اندرزگو که نمی خواست زنده به دست ساواک بیافتد به گونه ای حرکت کرد که ماموران فکر کنند مسلح است و قصد تیراندازی دارد. پس رگبار گلوله را به سویش گشودند و او بر اثر اصابت ده&zwnj;ها گلوله&rlm; در زیر آخرین اشعه های خورشید نوزدهم رمضان در خون خود غلتید و به&zwnj;دیدار اجداد طاهرین خویش شتافت.
خانم " کبری سیل سه پور" همسر شهید سید علی اندرزگو درباره زندگی کوتاه اما پر فراز و نشیبش میگوید:
ازدواج با یک طلبه ساده
حدود سال 1349 بود که با آقای اندرزگو آشنا شدم، آن&zwnj;زمان من&rlm; 16 ساله بود و ایشان حدودا 29 ساله بودند. خانواده ما مذهبی و اهل مسجد بودیم. حاج آقا موسوی، پیش&zwnj;نماز مسجد محل&zwnj;مان در چیذر ایشان را به ما معرفی کرد. حاج آقا می&rlm;گفت: "این جوان که طلبه&zwnj;ی حوزه&zwnj;ی چیذر است، جلوی مرا گرفته و گفته است که می&rlm;خواهد ازدواج کند و دختر موردنظر باید این&rlm; شرایط را داشته باشد: اول این&zwnj;که برادر نداشته باشد، دوم پدرش آدم ساده &rlm;ای باشد، سوم این&zwnj;که خانواده&rlm;شان شلوغ نباشد."قرارشد برای دیدن هم&zwnj;دیگر، به اتفاق خانواده به منزل آقای موسوی در منطقه&zwnj;ی اختیاریه در شمال تهران برویم. آن ایام من دختر پرتحرک و شلوغی بودم. دفعه&zwnj;ی اول آن&zwnj;جا بود که ایشان را دیدم. قبل از آن خواستگارهای زیادی برایم آمده بود ولی به علل مختلف نپذیرفته بودم.یکی از علل مهم این بود که آنها کارمند بودند و به&zwnj;خصوص کارمند صنایع دفاع، اعتقاد من این بود که پول اینها حلال نیست.&nbsp; البته بعدها فهمیدم که یکی از آن خواستگارها، ساواکی بوده است.موقعی که به منزل آقای موسوی رفتیم،&nbsp;ایشان که آن&zwnj;زمان برای ما به&zwnj;نام "شیخ&rlm; عباس تهرانی" معرفی شده بود - جالب این&zwnj;که حتی طلبه&rlm; های حوزه&rlm; ای که او در آن&zwnj;جا درس&rlm; می&rlm;خواند و حتی حاج آقا موسوی، او را به همین نام می&rlm;شناختند -گوشه &rlm;ای نشست. طبق رسم ورسوم، چایی که بردم، به&zwnj;خاطر خجالت و حجب&zwnj; و حیا، نه من می&rlm;توانستم&rlm; ایشان را ببینم و نه ایشان مرا. رویم نشد نگاهش کنم. موقعی که خواست از خانه خارج&rlm; شود، از پنجره نگاهش کردم- البته طوری که متوجه نشود - لباس قبای نیمچه &rlm;ای تنش&rlm; بود و کلاه عرق&zwnj;چین مشکی بر سر گذاشته بود. آن&rlm;طور که می&rlm;گفتند، تازه طلبه&zwnj;ی مدرسه&zwnj;ی چیذر شده بود.هنگامی که در خانه&zwnj;ی حاج آقا موسوی نشستیم صحبت کنیم، او بدون پدر و مادرش&rlm; آمده بود؛ وقتی سوال می&rlm;کردیم آنها کجا هستند، بنای شوخی می&rlm;گذاشت و در نهایت&rlm; گفت: "من زیر بوته&rlm; ای هستم و کسی را ندارم." به مادرم گفت: " شما باید برای من مادری کنید. شما که دخترتان را به من می دهید همکاری و همیاری کنید." برای بار دوم که آمد صحبت کند به من گفت: "من کسی را ندارم و یک طلبه هستم که چیزی از مال دنیا ندارد. اگر می&rlm;توانی نان طلبگی بخوری، بسم&zwnj;الله." من&zwnj;هم در جواب گفتم: "من می&rlm;خواهم با کسی ازدواج کنم اگر مسئله &rlm;ای&rlm; پیش آمد، لازم نباشد از دیگران بپرسم، آن مسئله را از شوهر خودم بپرسم."در میان صحبت&zwnj;هایش به هیچ &rlm;وجه درباره&zwnj;ی سابقه&zwnj;ی مبارزاتی&rlm; اش و این&zwnj;که دنبالش هستند، صحبت نکرد و ما همه فکر می&rlm;کردیم او یک طلبه&zwnj;ی ساده و معمولی است.
مهریه ام 500 تومان کمتر از هزینه یک سفر حج بود
از زمان&rlm; خواستگاری تا ازدواج مان سه ماه طول کشید. مهریه 6500 تومان بود که وقتی&rlm; می&rlm;خواست برود مکه برای سفر حج، مهریه را بخشیدم. پس از ازدواج، یک&zwnj;سال و خورده &rlm;ای در محله&zwnj;ی چیذر تهران ساکن بودیم. ایشان در کنار درسش، منبر هم می&rlm;رفت و در مسجد رستم &rlm;آباد نماز می&rlm;خواند.
وقتی شوهرم را یک مبارز انقلابی دیدم
در خانه&rlm; مان یک کمد داشتیم که ایشان مدام در آن&zwnj;را قفل می&rlm;کرد. گاهی خیلی تند می&rlm; آمد و به&zwnj;طوری که من متوجه نشوم، چیزهایی داخل آن می&rlm;گذاشت یا برمی&rlm;داشت و درش را قفل می&rlm;کرد. وقتی می&rlm;پرسیدم داخل این کمد چیست؟ می&rlm;گفت: "امانات و وسایل مردم است که نمی&rlm;خواهم کسی به آنها دست بزند."یکی از روزها جوانی به&rlm; خانه&rlm; مان آمد. چیز غیرعادی&zwnj;ای نبود. می&rlm;آمدند و می&rlm;رفتند. او و آقاسید باهم در اتاقی&rlm; بودند و من در اتاق دیگر. مهدی پسرمان را - که آن&zwnj;زمان دوماهه بود &ndash; نگه&zwnj;داری می&rlm;کردم. ناگهان صدای شلیک گلوله&rlm; ای از اتاق آنها به&zwnj;گوش رسید. آقا سراسیمه پرید بیرون اتاق&rlm; و آمد طرف من و مهدی. دست&zwnj;پاچه گفت: "شما و مهدی که نترسیدید؟" گفتم: "نه؛ مگر چی شده؟" گفت: "چیزی نبود، این دستگاه ضبط&zwnj;صوت خراب شده، یک&zwnj;دفعه&rlm; صدا داد." بعدها فهمیدم که آن جوان - که نشناختمش - برای دیدن آموزش کار با سلاح&rlm; آن&zwnj;جا بوده که درحین تمرین، گلوله&rlm;ای از اسلحه&zwnj;ی کلت درمی&rlm;رود و به ضبط&zwnj;صوت&rlm; می&rlm;خورد. در چنین&nbsp;مواقعی که دوستانش را به خانه می&rlm; آورد، برای این&zwnj;که سر مرا گرم&rlm; کند، سبزی می&rlm;خرید و با خود به خانه می&rlm;آورد تا من پاک کنم، ولی در اصل برای سرگرم&rlm; کردنم بود.
بعدها کم&rlm; کم چیزهایی فهمیدم. یک&zwnj;روز به او گفتم: "آقا، این کارهایی که در خانه&rlm; انجام می&rlm;دهید خطر دارد. یک&zwnj;موقع چیزی منفجر می&rlm;شود و کار دست&zwnj;مان می&rlm;دهد." او چشم&rlm; غرّه&zwnj;ی تندی رفت و گفت: "چیزی نیست، شما به این کارها کار نداشته باش."&nbsp;هیچ&zwnj;گاه احتیاط را از دست نمی&rlm; داد. حتی زمانی که می&rlm;خواست به من توصیه کند که&rlm; مراقب اوضاع باشم، می&rlm;گفت: "اگر احیانا دیدی مأمورین دولت آمدند دم خانه و سراغ مرا می&rlm;گیرند، بدان که منبر داغ و تندی رفته &rlm;ام و آنها دنبالم می &rlm;باشند، برای همین حول&rlm; نکن و فقط بگو به خانه نیامده&rlm; ام و نمی&rlm;دانی کجا هستم."
اولین مهاجرت از تهران
سال 51 هنگامی که در خانه&zwnj;ی آقای حیدری می&rlm; نشستیم، سریع آمد خانه و گفت: "وسایل را جمع کن که باید برویم تبریز. هرکس هم پرسید بگو برادر شوهرت&rlm; تصادف کرده، می&rlm;رویم تبریز دیدنش."
یک&zwnj;راست رفتیم قم و چهار ماه آن&zwnj;جا ساکن بودیم. ماه محرم بود که برای تبلیغ&rlm; رفت به آبادان و جاهای دیگر. هم می&rlm;رفت تبلیغ و هم اسلحه می&rlm; آورد. جالب این بود، هرجا که برای تبلیغ می&rlm;رفت، به او مرغ و خروس زنده می&rlm;دادند؛ وقتی برمی&rlm;گشت، کلی مرغ و خروس با خود می&rlm;آورد. پدر و مادرم را هم یک&zwnj;بار آورده بود قم و خانه&zwnj;ی ما را بلد بودند. بعد از عاشورا، از تبریز که آمد، دلش خیلی درد می&rlm;کرد؛ گفت بروم&rlm; درمانگاه و رفت. او که رفت ساعت 12 شب بود. یک&zwnj;دفعه زنگ خانه به&zwnj;صدا درآمد. بیرون که رفتم دیدم خانه تحت&rlm; نظر است. پدر و مادرم را گرفته بودند و آنها هم بالاجبار خانه&zwnj;ی ما را نشان داده بودند.
با این&zwnj;که خانه تحت&rlm; نظر بود و مأمورین همه مسلح بودند، ولی خیلی از او می&rlm;ترسیدند. او غالبا همراه خود نارنجک و اسلحه داشت. ساعتی بعد آقا به خانه آمد. از آمدن او به&zwnj;داخل خانه تعجب کردم. وقتی گفتم که مأمورین در کوچه و جلوی خانه&rlm; هستند، چه&zwnj;طور آمدی داخل، گفت: "آیه&zwnj;ی وجعلنا من بین ایدیهم سدا... را خواندم. من آنها را می&rlm;دیدم، ولی آنها مرا نمی&rlm;دیدند."

بعد از 3 سال تازه نام واقعی همسرم را فهمیدم
سال 51 یعنی حدود سه سال پس از ازدواج مان، در سفری که برای افغانستان&rlm; رفتیم، در آن&zwnj;جا وقتی جمع بودیم، خطاب به&zwnj;دوستانش گفت: "همسر من اسم اصلی و کار مرا نمی&rlm;داند." رو کرد به من و گفت:&nbsp;"اسم اصلی من سیدعلی اندرزگوست، تیرخلاص را به حسن&zwnj;علی منصور، من زده&rlm; ام و از سال 43 تا حالا فراری هستم و مأمورین&rlm; دولت به دنبالم."موقعی که خواستیم برگردیم گفت: "یادت باشد که اسم من حسین&rlm; حسینی است و اسم تو هم معصومه محمدبیگی."
کل زندگی ام دو ساک معمولی بیشتر نبود
در قم که وسایل دم&rlm;دستی را جمع کردیم، شبانه به&zwnj;طرف تهران حرکت کردیم. همه&zwnj;ی وسایل ماند در خانه.&nbsp;حتی جانمازم که نماز مغرب را خوانده بودم، همان&rlm;طور پهن بود و خربزه&rlm; هایی را که او خریده و بریده بودم، در گوشه&zwnj;ی اتاق قرار داشت. گفتم: "چرا این&zwnj;قدر عجله می&rlm;کنید؟" که گفت: "اگر یکی دو ساعت دیگر این&zwnj;جا باشیم، ساواکی&zwnj;ها می&rlm;ریزند این&zwnj;جا." ماشینی گرفت؛ سوار شده و از قم خارج شدیم. بعدها فهمیدم&rlm; درست یک&zwnj;ساعت بعد مأمورین ریخته &rlm;اند توی خانه.
کل وسایلی که همراه داشتیم، دو ساک معمولی و جمع&rlm; وجور بود. به تهران که&rlm; رسیدیم، رفتیم خانه&zwnj;ی آقای "چایچی" یا "چای&zwnj;فروش". دو روزی که&rlm; آن&zwnj;جا بودیم، چندبار قیافه عوض کرد. یک&zwnj;بار عمامه&zwnj;ی سفیدش سرش می&rlm;گذاشت، یک&zwnj;بار عمامه&zwnj;ی سیدی. یک&zwnj;بار هم عمامه&zwnj;ی بزرگ مشکی. یکی دو شب بعد راهی شدیم. پیکان نویی آمد دم خانه که&rlm; راننده&rlm;اش برای من ناشناس بود. نگفت که کجا می&rlm;رویم. در راه بود که فهمیدم می&rlm;رویم&rlm; مشهد.این کار همیشگی &rlm;اش بود، هیچ&rlm;وقت تا بعد از طی مسافتی از راه، نمی&rlm;گفت&rlm; مقصدمان کجاست.
ده روزی در مشهد بودیم که از آن&zwnj;جا به زابل رفتیم. یک هفته &rlm;ای هم آن&zwnj;جا منزل آقای&rlm; "حسینی" بودیم. دلال&zwnj;های افغانی آن&zwnj;زمان حدود سال 51-50 دوازده هزارتومان گرفته&rlm; بودند تا پاسپورت جور کنند و ترتیب ورودمان را به افغانستان بدهند؛ ولی آقا می&rlm;گفت&rlm; این افغانی&rlm; ها پول&zwnj;مان را می&rlm;خورند و کاری انجام نمی&rlm;دهند.به هر صورتی که بود، سوار بر اسب و قاطر، قاچاقی از مرز خارج شدیم و رفتیم به&rlm; افغانستان. از مرز که رد شدیم، آقا نفس&zwnj;راحتی کشید و گفت: "آخیش، راحت&rlm; شدیم." مثل این&zwnj;که تعقیب&zwnj;ها و مراقبت&zwnj;های ساواک خیلی مزاحم کارش بود.یک هفته&rlm;ای در افغانستان ساکن بودیم. امکانات برای ماندن در افغانستان جور نشد که برگشتیم زابل. در راه خیلی سختی و مشقت کشیدیم. تا ابد اگر از من بپرسند: "بدترین ایام را کجا گذراندی؟" می&rlm;گویم: "زابل، زابل، زابل."
آسیه مرا از کشته شدن به دست فرعون نجات داد
در سفر دومی که برای رفتن به افغانستان در زابل ماندیم، خیلی سختی و مصیبت کشیدم. یک&zwnj;ماه تمام آقا رفته بودند افغانستان که کارها را ردیف کنند، و من در خانه&zwnj;ی شخصی در زابل ساکن بودم. مهدی، پسرم آن&zwnj;جا مریض شد و خیلی حالش بد شد. طبق توصیه&zwnj;ی آقا، پایم را از خانه بیرون نمی&rlm;گذاشتم. صاحب&zwnj;خانه هم، گاهی غذا می&rlm;داد و غالبا نمی&rlm;داد. یکی از شب&zwnj;ها که آن&zwnj;جا بودم، متوجه شدم مردی به خانه آمد و به&rlm; اتاق صاحب&zwnj;خانه رفت. شک کردم و از حرف&zwnj;هایش که به&zwnj;خوبی شنیده می&rlm;شد، این&rlm;طور فهمیدم که می&rlm;گوید: "این مرده رفته و معلوم نیست برگرده. زن و بچه &rlm;اش را بکشیم تا یک وقت خودمان گیر نیفتیم." ساعتی نگذشت که مرد صاحب&zwnj;خانه به اتاق ما آمد. درحالی&rlm;که حدود ده قرص در دستش بود، آن&zwnj;را به من داد و گفت: "بگیر این قرص&zwnj;ها را بخور." خودم را زدم به این&zwnj;که متوجه چیزی نشده&rlm; ام. هرچی گفت، قبول نکردم. برگشت به اتاق&zwnj;شان. زنش با او جروبحث می&rlm;کرد و می&rlm;گفت: "آخه مرد، این زن و بچه&rlm; چه گناهی دارند، اینها پناه آورده&rlm;اند به خانه&zwnj;ی ما ..." زن خیلی التماس می&rlm;کرد و سرانجام&rlm; مرد را از مقصودش که کشتن من و بچه&rlm; ام بود، منصرف کرد. این زن مرا به یاد آسیه همسر فرعون می انداخت و خیلی با مهربانی با من تا کرد.
وصال پس از یک ماه دوری
ساعت حدود یک نیمه&zwnj;شب بود که در خانه به&zwnj;صدا درآمد. زن صاحب&zwnj;خانه در را باز کرد. مردی آمد وسط حیاط. دقیقه &rlm;ای بعد زن آمد دم اتاق و گفت که مرد با ما کار دارد. ترسم بیش&zwnj;تر شد. بیرون که رفتم، مرد درحالی که صورتش به سمتی دیگر بود تا من&rlm; نبینم، گفت: "خانم زود وسایل&zwnj;تون رو جمع کنید و همراه من بیایید، آقاتون منتظر هستند." سریع وسایل اولیه را برداشتم، مهدی را به بغل گرفتم و زدم بیرون از خانه. خیلی پیاده رفتیم.کوچه &rlm;ها را در تاریکی، سریع رد می&rlm;کردیم. ساعتی بعد رسیدیم به خانه &rlm;ای داخل کوچه؛ وارد که شدیم، داخل اولین اتاق آقای اندرزگو را دیدم. خیلی&rlm; خوشحال شدم. باورم نمی&rlm;شد دوباره ایشان را ببینم. داشت گریه &rlm;ام می&rlm;گرفت. در این&rlm; یک&zwnj;ماه خیلی سختی کشیده بودم. آقا، مهدی را در بغل گرفت. مهدی هم با دیدن&rlm; پدرش زد زیر گریه و خود را به او چسباند.
وقتی نشستیم به صحبت کردن، سعی کرد مرا دل&zwnj;جویی بدهد و گفت: "زنده ماندن&rlm; تو یک معجزه بود، چون صاحبان آن خانه قصد داشتند که تو و مهدی را بکشند ولی&rlm; لطف خدا شامل حال&zwnj;تان شد؛ من دیشب خیلی با خدا مناجات کردم و گریه کردم که شما را سالم به من برساند."
&nbsp;آقا در مدت زندگی مبارزاتی&zwnj;اش اسامی و چهره&rlm; های گوناگونی داشت از جمله&rlm; اسم&zwnj;هایی که من اطلاع دارم: شیخ عباس تهرانی، سیدعلی اندرزگو، عبدالکریم سپهرنیا، دکتر جوادی، ابوالحسن نحوی، سیدابوالقاسم واسعی، حسینی، اصفهانی و ...

آقا سید علی با خونش پهلوی را از بین برد
آن روزها، ما یک تلویزیون کوچک داشتیم که الان هم داریم منتهی ماموران ساواک آن را شکسته اند. یک روز ایشان اخبار ورود کارتر به ایران را از تلویزیون تماشا میکرد. من هم کنار ایشان نشسته بودم. پرسیدم: " پس چرا این پهلوی را نمی کشی؟" جواب داد: "&nbsp;من شش ماه تمام روی طرحی زحمت کشیدم. ولی حاصل کارم لو رفت. برای همین نتوانستم پهلوی را از بین ببرم. حالا شش ماه دوم را شروع کرده ام. این پهلوی را یا با دست خودم از بین میبرم یا با خون خودم." به من می گفت:" می بینی! یک روزی جمهوری اسلامی می شود. اوایل مردم مورد امتحان قرار می گیرند. و آقای خمینی به ایران تشریف می آورند."
آخرین دیدار
آخرین باری که آقای اندرزگو را دیدم، روز شانزدهم ماه رمضان سال 57 بود. آن&zwnj;روزها حالش فرق داشت و می&rlm;گفت: "احساس می&rlm;کنم ساواک بدجوری دنبالم&rlm; است. اوضاع خیلی دارد سخت می&rlm;شود. می&rlm;خواهم بروم تهران و اعلامیه&rlm; های امام&rlm; خمینی را چاپ کنم. اعلامیه &rlm;ها درباره&zwnj;ی آتش زدن سینما رکس آبادان توسط عوامل شاه&rlm; است."
آن&zwnj;روز آقا یک&zwnj;دست لباس روحانی نویی که داده بود دوخته بودند، پوشید، عمامه&zwnj;ی مشکی سیدی را بر سر گذاشت. خیلی زیبا شده بود. رفت جلوی آینه و نگاهی به سر و وضع خودش انداخت. باورم شد که این یکی دیگر چهره&zwnj;ی اصلی اوست و هیچ تغییر و گریمی در آن نیست. خیلی خوشم آمد.&nbsp;با خنده نگاهی به او انداختم و گفتم: "می&zwnj;گم&rlm; حاج آقا، چه خوبه این لباس رو بپوشید!" برگشت، نگاهی انداخت و لبخندم را با تبسمی&rlm; زیبا پاسخ داد و گفت: "نه خانم! این لباس زیبا و نو، باید بماند برای روزی که حضرت امام خمینی با پیروزی وارد مملکت می&rlm;شوند. آن&zwnj;روز این لباس را خواهم پوشید، عمامه&zwnj;ی سیدی&rlm; ام را بر سر خواهم گذاشت و به استقبال امام خواهیم رفت. آن&zwnj;روز که مردم با خوشحالی به&rlm; استقبال امام و همه&zwnj;ی روحانیون می&rlm; آیند."خنده &rlm;ای زیبا کرد و ادامه داد: "آن&zwnj;روز از شما هم به&zwnj;عنوان این&zwnj;که همسر یک مبارز بودید، استقبال گرمی خواهد شد و گوسفند جلوی پای&zwnj;تان قربانی خواهند کرد."ولی حال و هوایش چیز دیگری می&rlm;گفت. حالش این بود که دارد به شهادت نزدیک می&rlm;شود. اسارت آن&zwnj;هم به&zwnj;دست طاغوت، از او کاملا بعید بود.آن&zwnj;روز خداحافظی کرد و رفت. صبح روز نوزدهم رمضان هم تلفن زد. بعدها فهمیدم که همین تلفن، باعث لو رفتن ایشان بود که به شهادتش منجر شد. چون، آقا کسی&rlm; نبود که به&zwnj;راحتی تسلیم طاغوت شود. او که همواره در مبارزه و خطر بود، شهادت را بالاترین رستگاری و فوز می&rlm;دانست. همان تلفن باعث شد که محل سکونت ما هم در مشهد لو برود.
زندان به جرم ازدواج با شهید اندرزگو
شب بیستم ماه رمضان بود، همسایه&rlm; های&zwnj;مان متوجه می&rlm;شوند چندنفر دارند از دیوار خانه&zwnj;ی ما بالا می&rlm;روند. داد می&rlm;زنند: آی دزد ... دزد ... و مأمورین ساواک&rlm; فرار می&rlm;کنند. فردا صبح زود ریختند در خانه و همه&zwnj;ی وسایل را به هم ریختند و اسلحه &rlm;های&rlm; آقا را پیدا کردند.
به من هم گفتند باید همراه آنان به تهران بروم. یک پیکان آبی&zwnj;رنگ داخل کوچه ایستاد. سه مأمور ساواک جلو نشسته بودند و سه مرد گنده هم عقب. به هر صورت سختی که بود، من در صندلی عقب کنار سه ساواکی نشستم، و این درحالی بود که چهار بچه&rlm; ام در بغلم بودند. در یکی از میادین شهر، ماشین کنار جیپ&rlm; لندروری ایستاد؛ زنی که چادر به&zwnj;سر داشت و رویش را گرفته بود، آمد و به من گفت که به&rlm; عقب لندرور سوار شویم. آن&zwnj;روزها، سیدمهدی 6 سال سن داشت، سیدمحمود 5 سال، سیدمحسن 2 سال و سیدمرتضی 7 ماهه بود و شیرخوار. آن&zwnj;زمان دو بچه&rlm; ی&rlm; کوچک&zwnj;تر را لاستیکی می&rlm;کردم؛ به همین لحاظ در مسیر راه خیلی سختی کشیدم. در مقابل رستورانی ایستادند که غذا بخوریم، آنها دور یک میز نشسته و شروع کردند به&rlm; خوردن و من با چهار بچه. کارم شده بود تروخشک کردن&rlm; بچه &rlm;ها. کهنه&rlm; های آنها را شستم و به لج ساواکی&zwnj;ها بردم انداختم روی ماشین که خشک شود. این&zwnj;کار خیلی&rlm; عصبانی&zwnj;شان کرد. حاجی آقا سفارش کرده بود که موقع دستگیر شدن، خودم را به سادگی و کودنی بزنم تا نتوانند اطلاعاتی کسب کنند. من&zwnj;هم این&zwnj;کار را خوب انجام دادم.
روز بعد صبح به تهران رسیدیم و یک&zwnj;راست به زندان اوین رفتیم. وارد دفتر "ازغندی" شدیم. دور اتاق مبلمان بود. به لج آنها و برای این&zwnj;که خودم را به&zwnj;سادگی بزنم، رفتم وسط اتاق نشستم روی زمین. پشتی یکی از مبل&zwnj;ها را برداشتم و مهدی را روی پایم گذاشتم و خواباندم. گفتند که بنشینم روی مبل، ولی من گفتم: "ما تا حالا توی زندگی مون از این چیزها ندیدیم، همین&zwnj;جا خوبه." یکی از آنها به بقیه گفت: "این زن ساده است و چیزی نمی&rlm;فهمد." ولی یکی دیگر گفت: "نه، این داره زرنگی&rlm; می&rlm;کنه، او با شوهرش هم&zwnj;دست بوده."
شب اول که من و بچه را به سلول بردند، خیلی وحشت&zwnj;ناک بود. در سلول بغلی&rlm; ما، مردی را شکنجه می&rlm;دادند که خیلی فریاد و ضجه می&rlm;زد. یکی دو ماهی آن&zwnj;جا بازجویی می&rlm;شدم. در بازجویی گفتند: "تو چرا با او ازدواج کردی؟ چرا با آن خواستگار که کارمند صنایع دفاع بود ازدواج&rlm; نکردی؟ او خوب بود و ..." که من گفتم: "می&rlm;بخشید، من نمی&rlm;دانستم باید برای ازدواج از شما اجازه بگیرم یا شوهرم را شما انتخاب کنید. من پدر و مادر دارم." چون چیزی دستگیرشان نشد، آزادم کردند.

شنیدن خبر شهادت پس از ماه ها چشم انتظاری
آن&zwnj;روزها کسی به من نگفت که سید شهید شده است. فکر می&rlm;کردم رفته است پهلوی امام.
روزهایی که قرار بود امام بیاید، ما هر لحظه انتظار می&rlm;کشیدیم که ایشان هم بیاید.&nbsp;خیلی&rlm; چشم انتظار بودم که او را پهلوی امام ببینم. امام که آمد، آمدند و ما را بردند نزد&rlm; ایشان. آن&zwnj;جا بود که فهمیدم آقا شهید شده است. وقتی امام خبر شهادت او را به ما داد، باور نمی&rlm;کردم. گفتم نه، ولی امام گفت: "چرا، این&rlm;گونه است و سید بزرگوار شهید شده&rlm; است."&nbsp;بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، "تهرانی" شکنجه&rlm; گر معروف ساواک، در اعترافاتش قضیه&zwnj;ی شهادت سید را تعریف کرد و مزار او را در بهشت&zwnj;زهرا (س) نشان داد. آن&zwnj;روز که ما را بردند سر مزار آقا، خیلی&nbsp; گریه کردم.&nbsp;پنج شش ماه انتظار داشتم تا او را ببینم، ولی حالا سنگ سرد قبری را می&rlm;دیدم که می&rlm;گفتند شوهرم، پدر چهار فرزندم، زیر آن خوابیده&rlm; است. الان هم آقا در قطعه&zwnj;ی 39 در زیر سنگی ساده و غریب خفته است. غریب&zwnj;غریب.
براساس روایتی از کتاب سفر بر مدار مهتاب]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 19:39:57 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>منتظر یورش داعش به ترکیه باشید! / تربیت نیروهای ضد اسلامی با پول کشورهای اسلامی!</title>
<link>https://tbis.loxblog.com/منتظر-یورش-داعش-به-ترکیه-باشید--تربیت-نیروهای-ضد-اسلامی-با-پول-کشورهای-اسلامی</link>
<guid>https://tbis.loxblog.com/منتظر-یورش-داعش-به-ترکیه-باشید--تربیت-نیروهای-ضد-اسلامی-با-پول-کشورهای-اسلامی</guid>

<description><![CDATA[

امروز اگر عراق در آتش تروریسم می&zwnj;سوزد باید منتظر یورش تروریست&zwnj;ها به سمت اردن و عربستان باشیم و ترکیه به&zwnj;عنوان دلال تروریست خود روزی زیر چکمه&zwnj;های تروریست&zwnj;ها خواهد بود.

&nbsp;

به گزارش گروه بین الملل-فرهنگ نیوز،&nbsp;شهر حران در سال 661. ق نوزادی را به خود دید که هیچ&zwnj;گاه کسی فکر نمی&zwnj;کرد 800 سال بعد تفکرات این شخص سبب آوارگی میلیون&zwnj;ها انسان و به خاک و خون کشیده شدن هزاران بی&zwnj;گناه شود. آن نوزاد که احمد بن عبدالحلیم نامش بود و بعداً به ابن تیمیه معروف شد با نوشتن کتاب&zwnj;های بسیار هشدار داد که اسلام دچار خرافات شده و باید اسلام بی&zwnj;آلایش را دوباره زنده کنیم و بازگردیم به دین سلف یعنی دین پدران و اجدادمان که اسلام ناب را باید از پدرانمان بجویم.


امروز اگر عراق در آتش تروریسم می&zwnj;سوزد باید منتظر یورش تروریست&zwnj;ها به سمت اردن و عربستان باشیم و ترکیه به&zwnj;عنوان دلال تروریست خود روزی زیر چکمه&zwnj;های تروریست&zwnj;ها خواهد بود.

&nbsp;

به گزارش گروه بین الملل-فرهنگ نیوز،&nbsp;شهر حران در سال 661. ق نوزادی را به خود دید که هیچ&zwnj;گاه کسی فکر نمی&zwnj;کرد 800 سال بعد تفکرات این شخص سبب آوارگی میلیون&zwnj;ها انسان و به خاک و خون کشیده شدن هزاران بی&zwnj;گناه شود. آن نوزاد که احمد بن عبدالحلیم نامش بود و بعداً به ابن تیمیه معروف شد با نوشتن کتاب&zwnj;های بسیار هشدار داد که اسلام دچار خرافات شده و باید اسلام بی&zwnj;آلایش را دوباره زنده کنیم و بازگردیم به دین سلف یعنی دین پدران و اجدادمان که اسلام ناب را باید از پدرانمان بجویم. او شیعه و بسیاری از مذاهب اسلامی را کفرآمیز خواند و قتل آنان را واجب کرد. حدود چهار قرن بعد محمد عبدالوهاب با محمد بن سعود جدّ آل سعود پیمان بستند که عربستان را از لوث وجود اسلام خرافی پاک&zwnj;کرده و حکومتی سلفی را پایه&zwnj;گذاری کنند. پس از تجزیهٔ عثمانی با کمک انگلستان، سلفیان وهابی عربستان از سراسر شبه&zwnj;جزیره برخاستند و حکومت سعودی را پایه&zwnj;گذاری کردند تا امروز به بزرگ&zwnj;ترین کارخانه تربیت تروریست و افراد بی&zwnj;عقل منحرف بدل شود.
&nbsp;انگلستان می&zwnj;دانست که تفکر افراطی سلفی دارای دو ظرفیت بسیار عظیم است. اول برپایی نیرویی از دل اسلام بر ضد اسلام و دوم به خاک و خون کشیدن مسلمانان باهدف دفاع از کشور جعلی صهیونیست&zwnj;ها و این&zwnj;که این جماعت تندخو و تندرو فقط حرف پول را می&zwnj;دانند و عربستان یکی از ثروتمندترین کشورهای دنیاست و می&zwnj;تواند چنین نیروهایی را تربیت کند.&nbsp;طی 100 سال میلیاردها دلار خرج تربیت تروریست&zwnj;ها و گروهک&zwnj;هایی شد که با شعارهای اسلامی علیه اسلام ناب چه سنی و چه شیعه شمشیر کشیدند و دست به قتل&zwnj;عام زدند. پاکستان، افغانستان عراق و کشورهای شمال افریقا آبستن عملیات تروریست&zwnj;های به&zwnj;ظاهر مسلمان شد و همانند نقطه&zwnj;هایی که باید روزی به هم متصل شوند یک&zwnj;به&zwnj;یک به هم وصل شدند تا نظم و ثبات غرب آسیا برهم&zwnj;خورده و طراحی جدیدی از قرارگیری نیروها صورت گیرد که تماماً به نفع رژیم اشغالگر قدس است.
برای اشاره&zwnj;ای کوتاه اگر حوادث عراق را مرور نماییم، خواهیم دید که کورهٔ آتشین تروریست&zwnj;ها که بعد از سوریه به&zwnj;قصد سوزاندن افراد بی&zwnj;گناه عراقی وارد خاک این کشور شده همچنان با آتش&zwnj;افروزی و گداختن آن توسط اختلافات شیعه و سنی بدان دامن می&zwnj;زند. همچنین این سوال نیز مطرح است که افراد بی&zwnj;عقل تروریست که در زندگی خود به&zwnj;جز دزدی و تجاوز و کشتار چیزی نمی&zwnj;دانند چه طور می&zwnj;توانند به جدیدترین و پیشرفته&zwnj;ترین رسانه&zwnj;ها دسترسی داشته باشند و افکار عمومی را تحت تأثیر قرار دهند؟
* هدف غرب نشان دادن حملات تروریستی به عنوان درگیری مذهبی است
آرایش نیروهای استکبار به&zwnj;نوعی است که غول&zwnj;های رسانه&zwnj;ای غرب با پوشش دادن و تحریف رویدادها، درگیری&zwnj;های عراق و سوریه را نه از منظر هجوم تروریست&zwnj;ها بلکه از نگاه یک درگیری مذهبی و اسلامی می&zwnj;خوانند و با ایجاد کردن بحث&zwnj;های مذهبی اسنادی را با برجسته&zwnj;سازی به اذهان عمومی نشان می&zwnj;دهند. وقتی رسانه&zwnj;های غربی تروریست&zwnj;های داعش را انقلابی می&zwnj;خوانند، دم خروس از کاخ سفید این&zwnj;گونه بیرون می&zwnj;زند که برای دفاع از عراقی که آمریکا با شعار مبارزه با تروریسم به آن لشکر کشیده به دلیل وجود یک دولت شیعی از پشتیبانی آن خودداری می&zwnj;کند و شرط رفتن نوری مالکی به&zwnj;عنوان رئیس شیعی دولت عراق را برای حمایت نظامی از عراق قرار می&zwnj;دهد.
سال 2001 که برج&zwnj;های دوقلو فروریخت کاخ سفید فرمان جنگ را برای مبارزه با همین تروریست&zwnj;ها صادر کرد ولی باگذشت 11 سال نه&zwnj;تنها تعداد تروریست&zwnj;ها کاهش نیافت بلکه شاهد رشد میلیونی آن&zwnj;ها هستیم که سراسر جهان اسلام را به خاک خون کشیده است. شاید دولت عراق نمونه پیش&zwnj;بینی&zwnj;نشده همین نقشه باشد که هیچ&zwnj;گاه گمان نمی&zwnj;رفت پس از صدام یک دولت اعتدال&zwnj;گرای شیعی سرکار بیاید که بتواند اتحاد شیعه و سنی را به&zwnj;خوبی حفظ کند. همین مسئله خاری شد در چشم آمریکایی&zwnj;ها که بر زیر میز زده و آتش سوریه و بشار اسد را به سمت سرنگونی نوری مالکی بچرخانند. اگر به شکل ریشه&zwnj;ای نیز به تفکر این تروریست&zwnj;ها و اربابان امریکایی-اسرائیلی آن&zwnj;ها نیز نگاه کنیم، خواهیم دید نوک پیکان دشمنی آن&zwnj;ها با اسلام شیعی است و هر جا شیعه حرفی برای گفتن دارد تله&zwnj;های انفجاری آن&zwnj;ها نیز در آنجا فعال است.&nbsp;امروز اگر از پاکستان تا نیجریه و از سوریه تا عراق در آتش سلفیان تکفیری می&zwnj;سوزد نتیجه همان دشمنی غرب با اسلام و البته اتحاد مسلمانان است که سبب لرزه بر اندام صهیونیست&zwnj;ها می&zwnj;شود.
نوری مالکی به&zwnj;عنوان یک نخست&zwnj;وزیر مسلط بر سیاست&zwnj;های عراق توانسته بود ثبات خوبی را در کشورش ایجاد کند ولی این ثبات باسلیقه آمریکایی&zwnj;ها جور درنیامد. شاید راهپیمایی اربعین حسینی ترسی بر اندام استکبار انداخت که از خشم خود دست به ایجاد چنین کشتاری زدند. آن&zwnj;ها بازنده کردن مهره&zwnj;های سوختهٔ بعثی دوباره عراق را با بحران روبه&zwnj;رو کردند و غرب آسیا را به آتش کشیدند، ولی&nbsp;مسئله اصلی جهل آن&zwnj;ها در خصوص عدم شناخت صحیح همین تروریست&zwnj;هاست، که آن&zwnj;ها آتشی را روشن کرده&zwnj;اند ولی هیچ&zwnj;گاه نمی&zwnj;توانند آن را خاموش کنند و دامان متحدان و منافع آنان را نیز خواهد گرفت.
هرچند پیش&zwnj;بینی&zwnj;ها حاکی از انهدام گروهک تروریستی داعش در عراق است، اما بر طبق حوادث مشابه پس از ختم این ماجرا در عراق، تروریست&zwnj;ها به دنبال مأمن دیگری برای خود هستند که می&zwnj;تواند کشورهای حامی آن&zwnj;ها باشد؛ جایی که این حامیان انتظار آن را ندارند و می&zwnj;تواند منافعشان را به خطر بیندازد.
امروز اگر عراق در آتش تروریسم می&zwnj;سوزد، باید منتظر یورش تروریست&zwnj;ها به سمت اردن و عربستان باشیم و ترکیه به&zwnj;عنوان دلال تروریست خود روزی زیر چکمه&zwnj;های تروریست&zwnj;ها خواهد بود و امنیت خود را از دست می&zwnj;دهد و این یعنی سقوط تمامی دکل&zwnj;های استخراج منافع غرب و نابودی همه آمال غربی&zwnj;ها.
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 19:39:57 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>در مهمانی خدا دنبال چه چیزهایی باشیم؟</title>
<link>https://tbis.loxblog.com/در-مهمانی-خدا-دنبال-چه-چیزهایی-باشیم</link>
<guid>https://tbis.loxblog.com/در-مهمانی-خدا-دنبال-چه-چیزهایی-باشیم</guid>

<description><![CDATA[
رمضان شاید یک فرصت آشنایی است، برای ما غریبه&zwnj;هایی که از عالم حضور و تقرّب دوریم و با احوال آشنایان و عاشقان بیگانه. پس اگر در ضیافت، آشنایی حاصل نشد بهتر است خود را معطّل نکنیم و شغل دیگری غیر از آدم شدن اختیار کنیم.
&laquo;مایی که پس از هر غفلت و معصیتی، اولین ضربه&zwnj;ای که می&zwnj;خوریم این است که فکر می&zwnj;کنیم از نظر خدا افتاده&zwnj;ایم و او دیگر ما را دوست ندارد و به ما نگاه نمی&zwnj;کند؛ و کسی هم نمی&zwnj;تواند به&zwnj;سادگی ما را متقاعد کند که همیشه خدا نگران ماست و ما را دوست دارد و ما او را هنوز از دست نداده&zwnj;ایم، شاید فضای مهمانی بتواند باور ما را نسبت به مهربانی خدا بهتر کند و امید ما را به بهتر شدن بیشتر نماید.&raquo;
&laquo;مایی که پس از هر غفلت و معصیتی، اولین ضربه&zwnj;ای که می&zwnj;خوریم این است که فکر می&zwnj;کنیم از نظر خدا افتاده&zwnj;ایم و او دیگر ما را دوست ندارد و به ما نگاه نمی&zwnj;کند؛ و کسی هم نمی&zwnj;تواند به&zwnj;سادگی ما را متقاعد کند که همیشه خدا نگران ماست و ما را دوست دارد و ما او را هنوز از دست نداده&zwnj;ایم، شاید فضای مهمانی بتواند باور ما را نسبت به مهربانی خدا بهتر کند و امید ما را به بهتر شدن بیشتر نماید.&raquo;
***
کتاب &laquo;شهر خدا؛ رمضان و رازهای روزه&zwnj;داری&raquo; اثر حجت الاسلام پناهیان که انتشارات &laquo;بیان معنوی&raquo; چاپ هشتم آن را روانۀ بازار نشر کرده است، حاوی نکات و نگاهی نو و کاربردی برای بهره&zwnj;برداری بهتر از ماه مبارک رمضان است که با بیانی ساده و روان به رشتۀ تحریر درآمده است. به مناسبت فرا رسیدن ماه مبارک رمضان با برگزیده&zwnj;&zwnj;ای از این کتاب به استقبال روزها و شب&zwnj;های قشنگ ماه مبارک رمضان می&zwnj;رویم. بخش پنجم از این گزیده&zwnj;ها را در ادامه می&zwnj;خوانید:
پذیرایی&zwnj;های رمضان، از زبان پیامبر اکرم (ص)
حالا بیایید با تکیه به نگاهی که به مهمانی داریم، ادراک و احساس خود را دربارۀ رمضان مرور کنیم. در خطبۀ شعبانیه که پیامبر اکرم(ص) رمضان را معرفی فرمودند، پس از توصیف ماه رمضان به &laquo;ضیافت&raquo;، پذیرایی&zwnj;ها را به این شرح بیان می&zwnj;فرمایند:&nbsp;&laquo;وَ جُعِلْتُمْ فِیهِ مِنْ أَهْلِ کَرَامَةِ اللَّهِ؛ در این ضیافت خدا شما را اهل کرامت قرار داده است.&raquo;&nbsp; یعنی شما را بسی گرامی می&zwnj;دارد به حدی که&nbsp;&laquo;أَنْفَاسُکُمْ فِیهِ تَسْبِیحٌ وَ نَوْمُکُمْ فِیهِ عِبَادَةٌ وَ عَمَلُکُمْ فِیهِ مَقْبُولٌ وَ دُعَاؤُکُمْ فِیهِ مُسْتَجَابٌ؛ در این ماه نفس&zwnj;های شما تسبیح و خواب شما عبادت به حساب می&zwnj;آید و اعمالتان مقبول و دعایتان مستجاب است.&raquo;&nbsp;کدام پذیرایی از این بالاتر قابل تصوّر است؟ البته معلوم است که پذیرایی&zwnj;های خدا در این ضیافت، اموری است از جنس معنویت و با هدف ضیافت بسیار در تناسب می&zwnj;باشد.
***گمانه&zwnj;زنی&zwnj;های معنوی پیرامون مهمانی رمضان
نمی&zwnj;خواهم همۀ آنچه را که دربارۀ مهمانی گفته شد، اینجا تکرار کنم. تطبیق وجوه تشابه مهمانی با رمضان به عهدۀ شما. ولی می&zwnj;خواهیم در ادامۀ آنچه گفته شد، به بسط اندیشه بپردازیم و بساط احساس را میدان دهیم تا در جریان تأمّل در باب این ضیافت عزیز، تداعی&zwnj;ها و گمانه&zwnj;زنی&zwnj;های معنوی، دل و دیدۀ ما را بیشتر نورانی کند.
1. شاید یک فرصت آشنایی برای غریبه&zwnj;ها
رمضان شاید یک فرصت آشنایی است، برای ما غریبه&zwnj;هایی که از عالم حضور و تقرّب دوریم و با احوال آشنایان و عاشقان بیگانه. پس اگر در ضیافت، آشنایی حاصل نشد بهتر است خود را معطّل نکنیم و شغل دیگری غیر از آدم شدن اختیار کنیم. وقتی در خانه&zwnj;ایم به خدمت صاحب&zwnj;خانه نمی&zwnj;رسیم، می&zwnj;خواهید در خیابان از شرم حضورش به او خدمت کنیم؟
شاید رمضان برای ما که با او آشنایی داریم، محلّی باشد که خدا خواسته است به واسطۀ این ضیافت، خود را به او نزدیک&zwnj;تر بیابیم. مایی که پس از هر غفلت و معصیتی، اولین ضربه&zwnj;ای که می&zwnj;خوریم این است که فکر می&zwnj;کنیم از نظر خدا افتاده&zwnj;ایم و او دیگر ما را دوست ندارد و به ما نگاه نمی&zwnj;کند؛ و کسی هم نمی&zwnj;تواند به&zwnj;سادگی ما را متقاعد کند که همیشه خدا نگران ماست و ما را دوست دارد و ما او را هنوز از دست نداده&zwnj;ایم، شاید فضای مهمانی بتواند باور ما را نسبت به مهربانی خدا بهتر کند و امید ما را به بهتر شدن بیشتر نماید.
ما که با هر گناه، اولین بلایی که سر خود می&zwnj;آوریم این است که خود را از رحمت خدا &laquo;مأیوس&raquo; می&zwnj;کنیم، و راه بازگشت را به روی خود می&zwnj;بندیم، در ضیافت، بدون کسب لیاقت هم می&zwnj;توانیم به یک پذیرایی خوب &laquo;امیدوار&raquo; باشیم و از اکرام خدا احساس گرامی بودن بکنیم، که همین مایۀ کسب بسیاری از فضائل خواهد بود و سرمایۀ بسی از فوائد خواهد شد.
2. شاید بناست محترم شویم، تا خود را مَحرَم احساس کنیم
شاید بناست در مهمانی محترم شویم، تا خود را کمی مَحرَم احساس کنیم و معاصی را بر خود حرام سازیم و مانند حاجیان که در بدو ورود به خانۀ خدا احرام می&zwnj;بندند، مُحرِم گردیم و از وصال خوبان محروم نمانیم. شاید می&zwnj;خواهد به ما بگوید که ما هم می&zwnj;توانیم مَحرم اسرار باشیم و مقرّب دربار ربوبی گردیم. چون بسیاری اوقات ما چون خود را آدم حساب نمی&zwnj;کنیم، هر غلطی را مرتکب می&zwnj;شویم و چون خود را ناتوان می&zwnj;دانیم هیچ اقدامی نمی&zwnj;کنیم.3. برای اینکه احساس غریبی نکنیمالبته ضیافت برای این هم هست که ما احساس غریبی نکنیم و از صاحب&zwnj;خانه فرار نکنیم و کمی در کنار او قرار بیابیم. خدا هرچه ایستاد و صبر کرد که ما در طول سال، خود به سمت او بیاییم، نیامدیم؛ پس او خود ما را مهمان کرد که این اُنس ایجاد شود و وحشت زدایی تحقّق پیدا کند، تا در آینده بلکه این خاطرۀ خوش، ما را به سوی او بازگرداند و ما را برای تکرار یک تجربۀ شیرین به مراجعت بکشاند.
4. شاید فرصتی است برای نمایش بخشندگی میزبان
احتمال هم دارد که میزبان می&zwnj;خواهد ظرفیت بخشندگی و بنده&zwnj;پروری خود را به نمایش بگذارد تا ما هم نشان بدهیم برازندۀ بخشودگی و بندگی او هستیم. او می&zwnj;خواهد در سرسرای بارگاه ربوبی، خدایی خود را به رخ بکشد، و از ما می&zwnj;خواهد پرستش و پرواز خود را به سوی بالا بلندِ مقام او به دیدۀ ملائک بیاوریم. این نمایش، هم از جانب او دلرباست و هم از جانب ما زیبا. و رؤیت این زیبایی&zwnj;ها رزق و روزی اهل تقوا و دیانت است.
5. آغاز یک آشنایی یا التیام درد عاشقی
و شاید هم مهمانی برای رفع غریبی و د&zwnj;لتنگی ما باشد، که خدا خوب می&zwnj;داند در دوری از نیستان حضور او، نیک به تنگ آمده&zwnj;ایم و نینوایی در نی وجود ما برپا شده است. همچنان که مهمانی برای بعضی&zwnj;ها سبب آغاز درک و آشنایی است، برای بعضی&zwnj;ها هم سبب التیام درد عاشقی و دلدادگی است.
6. فرصتی برای فاصله گرفتن از دیگران و درک تنهایی خود
شاید هم می&zwnj;خواهد کمی از دیگران فاصله بگیریم تا تنهایی خود را بازیابیم و از آلودگی&zwnj;هایی که در جریان ارتباط&zwnj;ها نصیبمان شده است، کم نماییم. یعنی می&zwnj;خواهد با او اُنس بگیریم که علامت اُنس گرفتن با خدا فاصله گرفتن قلبی است از مردم.مگر امیرالمؤمنین(ع) نفرمودند: &laquo;ثَمَرَةُ الاُنسِ بِاللهِ الإستِیحَاشُ مِنَ النَّاسِ؛ نتیجۀ اُنس با خدا، وحشت از (اُنس با) مردم است.&raquo;
7. زمینه&zwnj;ای برای آشنایی با یکدیگر
احتمال هم دارد بخشی از ضیافت برای آشنایی ما با یکدیگر ترتیب داده شده باشد. ما آدم&zwnj;ها وقتی از هم بدجوری فاصله می&zwnj;گیریم؛ گویی از خودمان هم جدا می&zwnj;شویم. و وقتی دل&zwnj;هایمان به هم نزدیک&zwnj;تر می&zwnj;شود، گویا بیشتر به خود می&zwnj;آییم و بهتر به خدا می&zwnj;رسیم. با تکبّرمان نسبت به هم تواضعمان به خدا کم می&zwnj;شود و با مهربانیمان به یکدیگر خدا به ما مهربان&zwnj;تر می&zwnj;شود. در یک مهمانی وقتی مهمانان دور صاحب&zwnj;خانه جمع می&zwnj;شوند، در واقع گردهمایی می&zwnj;کنند و به هم نزدیک&zwnj;تر می&zwnj;شوند. البته این جلوت با آن خلوت مذکور در قبل تعارضی ندارند.
سفارش&zwnj;های پیامبر اکرم(ص) دربارۀ مهربانی مؤمنان با یکدیگر در این مهمانی معنوی انسان را به تعجب وا می&zwnj;دارد. گویی این ضیافت جز یک آشتی&zwnj;کنان برای مهمانان چیز دیگری نیست؛ و تمام فلسفۀ این مهمانی، همین مهربانی بوده است. می&zwnj;فرمودند:
&laquo;وَ تَصَدَّقُوا عَلَی فُقَرَائِکُمْ وَ مَسَاکِینِکُمْ وَ وَقِّرُوا کِبَارَکُمْ وَ ارْحَمُوا صِغَارَکُمْ وَ صِلُوا أَرْحَامَکُمْ وَ احْفَظُوا أَلْسِنَتَکُمْ وَ غُضُّوا عَمَّا لَایَحِلُّ النَّظَرُ إِلَیْهِ أَبْصَارَکُمْ وَ عَمَّا لَایَحِلُّ الِاسْتِمَاعُ إِلَیْهِ أَسْمَاعَکُمْ وَ تَحَنَّنُوا عَلَی أَیْتَامِ النَّاسِ یُتَحَنَّنْ عَلَی أَیْتَامِکُمْ.&raquo;
&laquo;به فقراء و مستمندانتان صدقه دهید. بزرگ&zwnj;ترهایتان را احترام کنید و به کودکانتان محبت بورزید. به خویشانتان نیکی کنید و زبانتان را حفظ نمایید و دیدگانتان را از آنچه نگریستن بر آن حلال نیست، بپوشانید و گوش&zwnj;هایتان را از آنچه شنیدنش حلال نیست، باز دارید، و به ایتام دیگران محبت کنید تا به ایتام شما محبت کنند.&raquo;
&laquo;أَیُّهَا النَّاسُ مَنْ حَسَّنَ مِنْکُمْ فِی هَذَا الشَّهْرِ خُلُقَهُ کَانَ لَهُ جَوَازاً عَلَی الصِّرَاطِ یَوْمَ تَزِلُّ فِیهِ الْأَقْدَامُ وَ مَنْ خَفَّفَ فِی هَذَا الشَّهْرِ عَمَّا مَلَکَتْ یَمِینُهُ خَفَّفَ اللَّهُ عَلَیْهِ حِسَابَهُ وَ مَنْ کَفَّ فِیهِ شَرَّهُ کَفَّ اللَّهُ عَنْهُ غَضَبَهُ یَوْمَ یَلْقَاهُ وَ مَنْ أَکْرَمَ فِیهِ یَتِیماً أَکْرَمَهُ اللَّهُ یَوْمَ یَلْقَاهُ وَ مَنْ وَصَلَ فِیهِ رَحِمَهُ وَصَلَهُ اللَّهُ بِرَحْمَتِهِ یَوْمَ یَلْقَاهُ وَ مَنْ قَطَعَ فِیهِ رَحِمَهُ قَطَعَ اللَّهُ عَنْهُ رَحْمَتَهُ یَوْمَ یَلْقَاهُ.&raquo;&laquo;ای مردم هر که در این ماه خوی خود را نیکو گرداند، از صراط بگذرد در آن روز که قدم&zwnj;ها بر آن بلغزد. و هر که بر زیردستانش سبک گیرد، خداوند حساب او را آسان کند. و هر که شرّ خود را در این ماه از دیگران باز دارد، خداوند در روز قیامت غضبش را از او باز می&zwnj;دارد. و هر که یتیمی را گرامی دارد، خداوند در روز قیامت او را گرامی دارد. و هر که به خویشانش نیکی کند، خداوند در روز قیامت به او نیکی کند؛ و هر که از خویشانش منقطع شود، خداوند در قیامت رحمتش را از او قطع کند.&raquo;
***حکمت پُر ثواب بودن افطاری به روزه&zwnj;داران
شاید یکی از حکمت&zwnj;های پرثواب بودن افطاری دادن به روزه&zwnj;داران، اشاره به همین فایدۀ مهم این ضیافت باشد، که رسول اکرم(ص) فرمودند:&nbsp;&laquo;أَیُّهَا النَّاسُ مَنْ فَطَّرَ مِنْکُمْ صَائِماً مُؤْمِناً فِی هَذَا الشَّهْرِ کَانَ لَهُ بِذَلِکَ عِنْدَ اللَّهِ عِتْقُ نَسَمَةٍ وَ مَغْفِرَةٌ لِمَا مَضَی مِنْ ذُنُوبِهِ؛ ای مردم! کسی که مؤمن روزه&zwnj;داری را در این ماه افطاری دهد، برای او در نزد خدا اجر آزاد کردن یک بنده را خواهد داشت و گناهان گذشته&zwnj;اش هم بخشیده گردد.&raquo;
بعضی&zwnj;ها گفتند یا رسول&zwnj;الله ما توانایی مالی برای افطاری دادن نداریم و پاسخ پیامبر(ص) این بود که:&nbsp;&laquo;اتَّقُوا النَّارَ وَ لَوْ بِشِقِّ تَمْرَةٍ، اتَّقُوا النَّارَ وَ لَوْ بِشَرْبَةٍ مِنْ مَاءٍ.&raquo; یعنی حالا که چنین فرصت خوبی برایتان پدید آمده که می&zwnj;توانید آن&zwnj;همه گناه خود را با عمل ساده&zwnj;ای پاک نمایید پس &laquo;از آتش عذاب الهی اگرچه با یک دانه خرما یا یک ظرف آب افطاری فاصله بگیرید.&raquo;
البته نمی&zwnj;دانم گذشتن از یک دانه خرما برای افطاری دادن این&zwnj;قدر مهم و ارزشمند است ـ&zwnj;که طبیعی به نظر نمی&zwnj;رسد&zwnj;ـ یا خدا می&zwnj;خواهد میزان عزیز بودن روزه&zwnj;دار را اعلام کند که هرکس به صائم او افطار دهد، ولو هر قدر کم باشد و به او محبت کند، خدا در عوض، این&zwnj;همه از گناهان او را می&zwnj;آمرزد. دیگر خدا چگونه باید اعلام کند که من مهمان روزه&zwnj;دارم را دوست دارم و او را گرامی می&zwnj;دارم؟
8. لحظاتی در کنار اولیای خدا ...
&zwnj;اما قوی&zwnj;ترین احتمال برای غرض اصلی این ضیافت و یا به تعبیر دیگر مهم&zwnj;ترین فایدۀ این مهمانی آن است که ما با اولیاء خدا که خانه&zwnj;زادند و نمک پرورده&zwnj;، عبد خدایند و عزیز او، سفره&zwnj;داران ضیافت دربارند و ساقیان شرب طهور، مأموران به پذیرایی از مهمانان&zwnj;اند و مأنوسان با ذکر میزبان، لحظاتی را در کنار هم باشیم. و الا خدا که همیشه با ما هست و ما هم همیشه مهمان او هستیم.
گویا او خواسته است فاصلۀ ما را با دوستان خاص خود کم کند، تا با نور ایشان راه یابیم و در حضور اینان راه برویم. تا در وجود خوبان بر قلوب ما تجلّی کند و در وجوه خوب&zwnj;رویان از ما دلبری نماید. تا با نشان دادن ولیّ خود، تمام مقصود خود را از هدایت ما و نزول قرآن بیان کند، و با نشاندن ما در مکتب ولایت، نعمت خود را به اتمام رساند.
تا هم ما را به حبّ آنان امتحان کند و هم ایشان ما را به حبّ خدا مبتلا کنند. تا هم ما اسوه&zwnj;های گم کردۀ خود را باز یابیم و هم آنان ما را در کنار خود بیابند که بتوانند ما را به لطف خود نوازش کنند. چون هر چقدر ما به آنان محتاج&zwnj;تریم، بیش از آن، آنان به ما مشتاق&zwnj;ترند.
اگر این سخن عین صواب نیست، پس چرا شب قدرِ این ضیافت، شب نزولِ به&zwnj;یکبارۀ قرآن است؟ مگر آن&zwnj;همه کلام را به&zwnj;یکباره گفتن، مثل این نیست که خداوند با نشان دادن ولیّ خود به اهل عالم، به&zwnj;یکباره بخواهد بگوید آنچه می&zwnj;خواستم تماماً همین است؟ اگر این سخن به صواب نیست، چرا همۀ امور و تقدیرات سالانۀ بندگان، یعنی مهمانان، باید به اطلاع و امضاء ولیّ خدا برسد؟ و چرا امیرالمؤمنین خود فرمودند:&nbsp;&laquo;اَنَأ صَلوةُ المُؤمِنینَ وَ صِیامُهُم؛ من نماز مؤمنانم و روزۀ ایشانم.&raquo; ؟
پاسخ این حرف&zwnj;های نگفتنی معلوم است. البته تحقیق بیشتر دربارۀ این نکات را در مباحث مربوط به معارف ولایی جستجو و پیگیری نمایید و هم&zwnj;اکنون گفتگو را رها کرده، به خود مراجعه کنید و خود را امتحان کنید. به&zwnj;سادگی در می&zwnj;یابید که در ضیافت رمضان، خود را به اهل بیت عصمت و طهارت(ع) نزدیک&zwnj;تر احساس می&zwnj;کنید و بیشتر علاقه&zwnj;مندید. پس در این مهمانی خود را ملازم ایشان قرار دهید و از کنار یادشان جایی نروید که ضرر خواهید کرد.]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 19:39:57 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

